تبليغاتX
Aeolus


 

 

 

 

 

 

 

توچال زمستانه

مسير بهمن زده بالاي ايستگاه پنج

غروب

کائنات

زمين

او

تو

شب

يخ بندان

آتش

 

 

 

 

شاهرود به گرگان

طبيعت عجيب بکر

زرشک

ميان دست هاي تو به آب تن دادن

 

 

درفک

جنگل

شب

آتش

گرگ

آلاچيق

بهترين جشن تولد

عمو جغد شاخدار

خرسند از خنده هايت

 

 

 

 

 

 

درفک

جنگل غريب

تنه هاي در هم پبچيده و در خويش شکسته

خار هاي چسبان بالا رونده ي آويزان

رخنه ي آفتاب از ميان رقص برگ هاي آن بالا بالا

صداي خواهش تن برگ و باد

چون آب

 

تنه سياه افتاده ميانه جنگل

سکوت

تنهايي

آشفتگي

 

 

 

 

چقدر فاصله است ميان من و تو

درخت

 

 

 

زير نور خورشيد

کمي آن طرف تر از همهمه

دست و پا حلقه ات کردن و گوش به نبضت سپردن مضحک بود

صداي قلبم ميانه ي آن سکوت تاريک چنان بلند بود که رخنه ي آب را ميان آوندهات نمي شنيدم

 

 

 

 

 

 

 

 

ميان من و تو فاصله ها بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صعود به K2

 

 

 

 

 

ها ها عجب فیلمی

 

پر از سوتی های فنی و غیر فنی

 

 

و عجب منظره هایی

 

 

 

 

تنها چیزی که کاملا واقعی می نمود روابط مضحک کوهنورد ها بود با یکدیگر

کثافت روابط انسانی را تا آن بالا کشاندن

 

 

 

ها ها

کوه آدم را صبور می کند

نه در برابر سختی های تن

که در برابر پشه های جان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لعنت بر کسی که از سر گشادی یک پر لباس اضافه در کوله اش نگذارد و با یک تا لباس نازک و بادگیر تک لایه ی مسخره راه قله ات در پیش گیرد

 

لعنت بر کسی که گوش پاک کن را تا انتها بکند در گوشش و قبل از تو مجبور باشد 20 کوآموکسی کلاو بخورد

 

لعنت بر آن معده ای که بالای 4000 آب را هم هضم نمی کند

 

لعنت بر آن بی شعوری که پیش از تو سه شب پشت هم شب زنده می دارد

 

 

 

که وقتی برسد آن بالا از سرما و خواب و گرسنگی بیافتد یک گوشه و بخندد بر آنکه قله های 4 جبهه ات را دور می زند و تماشا می کند.

 

حالا انگار باز یک تکه از قلبش را آن بالا گیر کرده به سنگ ها و تا نکشدش دوباره آن بالا آرام نمی گیرد

 

 

 

آرام می گیرد ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پس از چند ماه دوباره دیدمش

 

خاموشی مهربان صدایش،

 برق چشم های جوانش،

 موهای در هم تابیده ی بازیگوشش ،

 اشک دواند به چشم هام.

 

یاد تمام غروب ها که از بالکن آسمان گرفته را تماشا می کردیم و

 به شادی خواجه ی شیراز شراب رز های صورتی شیرازی می زدیم و

 

 سنگینی قلب هامان را فرو می بلعبدیم ...

 

غزل هایی که پی در پی می نوشیدیم به همان افسونگری شراب و آبغوره و آلبالو های نمک نخورده

 

آن شب که کیفم پر شد از برگ چنار و آب باران ...

 

 

گفت تازه وقتی همدیگر را می بینیم یادمان می افتد چقدر دلتنگ بوده ایم

 

 

 

 

 

 

 

بعد از یک سال دیدمت

 

تازه فهمیده ام چقدر دلم تنگ تو شده

دوست دارم تا باد های وحشی ات امان می دهند یک بار دیگر بیایم و دور بزنم زیبایی قله ات را

 

 

 

 

هی بی شعور

 

دلم خیلی برایت تنگ است

 

هااااااااااااااااااااااااااااااای

فراموشم نمی شود خوش ترین شب های عمرم

 

 

قله ی نیم وجبی بی احساس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه بسا خواست که از پی مدام بر نیامدن به نیاز بدل گردد.

 

 

 

 

دلم نمی دانم برای آن ریخت زیبای بو گندوی قله ات تنگ شده بود یا نه

اما گاه لباس های بوی گوگرد گرفته ام را بو می کردم و چیزی در گلویم می ریخت.

و این خطرناک بود.

نمی خواستم به نیاز بدل شوی.

 

بیشتر از تو خواست شب پیش از صعود بود

و بیدار ماندن زیر ستاره ها

و سکوت

 

و ماه که این بار تمام شب بود و راه شیری پنهان در نورش

 

حس عجیبی داشت در آن شیب خوابیدن

انگار معلق بودم میان فضا

 

تلاش می کردم رو به تو خوابم ببرد اما شانه ی راستم دردناک بود

نگاهت کردم  چشم هایم را بستم و چرخیدم به سمت خط الراس

وقتی از صدای اولین تیم صعود کننده خواب نیم ساعته ام پاره شد دیدم رو به تو ام

 

 

روز صعود که نیمی ش در شب گذشت

از بی خوابی سه روزه آزرده بودم اما ...

اما آزردگی نبود

 

 

 

 

...

بس است

برخی چیز ها نباید ثبت شود

زنده گی نباید ثبت شود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

- آنقدر زیباست که فکر می کنی اگر بگویی اااااااا ضایع شده ای !

 

 

تمام فکرم پیش دماوند بود و شب مانی قله اش که پیش نیامده بود

برخی چیز ها فراتر از حسرت خوردن اند

حسرت نبود

 

 

نیاز بود

 

 

 

 

- دوست داری با بچه های ما بری علم کوه

= اگه بشه . چرا که نه؟!

 

باران

کوهستان تیغه ای

پهنه های سبز و پر گل

چشمه های فراوان و خروشان

 

چه رقیق ست رنگ آبی این گل ها

بوی معصومیت های بهشتی می دهد و حالم بد می شود

 

نه

زیبایی تو

فکر من هنوز از افکار مسمومشان سرفه دارد

 

 

بی خوابی امانم نمی دهد و شب اول در چادر خوابم می رود

آسمان به ماه روشن و کم ستاره

آنقدر روشن است که خطوط چهره ی خودش هم پیدا نیست

 

 

صبح روشن

و قدم هایی که هم ریتمی اش با نفس ها مدت هاست چشم هایم را به اطراف گشوده تر کرده

 

قله ی منار که وسوسه انگیز است با آن چهره ی ممنوعه اش.

 

ابر هایی فراز سر

ابرهایی زیر پا

 

تا قله حافظ

تا قله شجریان

 

 

آن بالا

خاطره ی نخستین خواست کوه

 

 

( = بلند ترین نقطه ی ایران چند متره

- علم کوه 700 متر. برا چی می خوای؟

= به تو چه؟

- می خوای بپری پایین؟ خره تا اون بالا رفتنش رو دووم نمی یاری. باید کوهنورد باشی. زمستونه احمق می فهمی؟)

 

تصویر دیگری از قله در ذهنم بود

جا داشت برای دویدن پیش از پرواز

 در ذهنم

 

21 ثانیه بیشتر طول نمی کشید و نمی ارزید

مرگ خوشتری می خواستم

فکر می کردم آن بالا که برسم آنقدر حالم خوش خواهدشد  که نتوانم بپرم

سه سال گذشته بود

 

 

برای پریدن نیامده بودم

و آنقدر خوش نبودم که نپرم

 

- تو رو خدا اون لبه نایست . اگه بدونی زیر پات چه خبره! ریزشی این سنگا

 

 

= وسوسه می کند به پریدن

- هاها می خواستم یه شوک بدم بهتون ببینم می ترسید یا نه

= ها هاااااااااااااا

 

- تا سیگارم تموم شه وقت دارید رو قله بمونید

 

 

 

 

 

 

Wind devouring men

Learning to fly

Parisian moon light

سیب سبز ترش

 

همه برای شب دماوند بود که بر فراز علم کوه اجرا شد.

 

 

 

 

تا نغرید کوه بوی کوه نمی داد

 

مه لغزید

و همین کافی بود شفای جانم را برای چند روزی دست کم

 

قدری تگرگ

و غرشی در پی درخواست من که به ریزش کوه شباهت داشت صدایش

از گلوی من انگار

 

چهره ی تراشیده چون تراش سنگ

آوایی همچون ابر :

 

شب سردي است ، و من افسرده
راه دوري است،  و پايي خسته .
تيرگي هست و چراغي مرده .


 مي كنم ، تنها ، از جاده عبور :
 
دور ماندند ز من آدمها .
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها .


فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني .


نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است .
هر دم اين بانگ برآرم از دل :
واي اين شب چه قدر تاريك است !


 خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟


مثل اين است كه شب نمناك است .
ديگران را هم غم هست به دل ٬
غم من ليك غمي غمناك است .

 

و حافظ که دوباره رسوا کرد:

 

_ آبروی همه رو بردی بذار برای خودت بگیریم .

 

= من نیتی ندارم

 

- معلوم می شه

 

= گرچه این نا مرد بدون نیت هم رسوا می کنه :

 

روز وصل دوستداران ياد باد
ياد باد آن روزگاران ياد باد

گر چه ياران فارغند از ياد من
از من ايشانرا هزاران ياد باد

مبتلا گشتم در اين بند و بلا
كوشش آن حق گزاران ياد باد

گر چه صد رودست در چشمم مدام
زنده رود باغ كاران ياد باد

راز حافظ بعد ازين ناگفته ماند
اي دريغا رازداران ياد باد

 

 

 

 

شب زیر نور ماه

پس از سال ها چنین گفت زرتشت خواندن

 

 

نمی خواهم مبتلا باشم

می خواهم زنده باشم

زنده گی کنم

این دلدادگی جز نشانی بر مرگ من نیست

نمی خواهم در دنیایم دیگری باشد

هر چقدر هم که خالی باشد

تنهایی سهمگینم را دوباره می خواهم

خویشتن م را

 

 

 

خواب که می روم نمی فهمم باید از باران و تگرگ گریخت

نوازشی ست فریبنده

 

 

گریختن به چادر پس هوشیاری و بدخواب کردن دیگران

 

 

فردا دوباره باران

و مهی غلیظ تر

خورشید گم می شود

پهنه های پر گل

 

کوهنوردی که نمی داند زخم را باید لیس زد

که پاک تر از خون نیست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خیره می ماندم بر رنگ های داغ شهر

و در سر سوز سرمای قله ات می پروراندم

ماه ها بود

 

شک نداشتم اما که این بار اتفاق نخواهد افتاد

آنقدر که فکر کرده بودم

یه آن بالا

به ممنوعیت بساویدن سنگ های گوگردی ات

یخ های تیغه ای دریاچه ات

تماشای راه شیری بر فرازت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از دور که نزدیک ات می آمدم خواندمت :

I feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you
To be free of all the pain
You have inside

You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me

And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...

 

 

 

 

 

یاد آن روز که از پل عابر پیاده ی حقانی نمی شد دیگر دیدت

که آسمان از غبار و دود چرب بود

 

 

چقدر خوابم می آمد ها

قرار بود چهار شنبه بدترین شب باشد

اما احتمالا در جبهه ی جنوبی و غربی بوده

کمی باران زده بود اما نفهمیده بودم

شاید از باد خزیده بودم در کیسه خوابم تا ته

 

یادم است لحظه ای بلند شدم

نشستم

راه شیری را دیدم

و دوباره خواب رفتم

 

روز صعود آخر هاش مسیر شمال شرقی پیدا بود

 

J

 

یخچال عروسک ها ...

صعود خوشی بود

یک کله آواز خواندیم

میان راه چرت زدیم و چه کیفی داشت

انگور خوردم فراز قله ات

 

سیب آورده بودم این بار

سبز سبز

که صدای گاز زدنش بپیچد در گوشت

 

Wind devouring men

را که توچال گوش می دادم

تنها

و آسمان و کوه ها چه سنگین

شگفت ...

بزرگ ...

 

می خواستم شب بر فرازت گوش دهم

 

خوب نشد.

 

به گرفته گی آسمان ابری نگاه می کردم که کوچک است در برابر وسعتت

شکل گرفتن سریع ابر های کبود و سفید

 

آیا این هنوز منم؟

 

رکانا؟؟

 

سرعت تیم آنقدر کم بود که هوا هم که بد نمی شد برگشتن به تاریکی می خوردیم.

دیوانگی بود در این هوا و با این تیم ادامه دادن.

Snow forcast  درست گفته بود تمام این سه روز هوای بالای 5000 ابری بود

آمدم پیشنهاد بدهم که یک تیم جدا شویم برای قله اما دیدم چه تیمی؟

ترجیح دادم شر درست نکنم، با توجه به اینکه هدف این برنامه هم قله نبوده.

 

 

آمدیم پایین و تلاش کردیم که بخندیم

به حافظ تفال زدیم و همه را رسوا کرد:

 

 

 

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

 

مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی

که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز

 

ز کوی میکده برگشتهام ز راه خطا

مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز

 

بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی

شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز

 

اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن

نظر بر این دل سرگشته خراب انداز

 

به نیم شب اگرت آفتاب میباید

ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز

 

مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند

مرا به میکده بر در خم شراب انداز

 

ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت

به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می گفت در کوه برف مثل آب است.

کم حرف می زند.

اما درست.

 

درست تر اینکه شراب ست.

 

 

قرار شد وقتی مردم بیاندازندم در خم شراب و از بالای یخار پرتم کنند پایین

 

 

گرچه ترجیح می دهم خم شراب من باشم که پرت می شوم پایین

 

 

 

کلی خندیدیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بر برگه ی پوستی نوشتم :

نمی خواهم ضعیف بمیرم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمی خواهم ضعیف ببینم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هرچه نوشته بودمت پرید

 

 

 

چه خیالی

 

 

نوشتن به مرگ می ماند و این روز ها هم که فهمیدی چه شده

 

 

 

 

 

بخوانم

 

از میانه ی کابوس دامنه ها

 

بر فراز بلندای کوتاه ت

آرمیدن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس از اینجا ست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می دانی اما که :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شب

 

سکوت ؟؟!

 

توچال

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ها ها

 

سکوت- ه - ا

سکوتاا

سکوتااااااااااااااااااه

 

 

به تو چه کوتاه ها که بر نکشیدیم  در این راه و دیگر ها

و بلند پنداشتیم

و هنوز هم ...

 

 

 

 

 

چه خیالی؟!

 

 

 

 

 

خانه ات را اگر دیوار پدیدار شد به گاه دمیدن خورشید

ویران باید ساخت

 

 

نه

 

 

 

رها باید کرد

 

 

نه

 

 

 

 

 

 

 

تنها باید گذشت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بر من فرود آ

 

بر جانم هبوط کن با ژرفنای سبک سهمگین ت

 

 

 

 

 

 

 

 

تا

 بر  -   

 

 

سه درجه ی کلوین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سکوتا

سکوتااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا-ه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کوبش پاره پاره تن آب بر پیشانی

 

هاها این زیر دیگر نمی توانی برقصی

 

حتی زیر کوبش قطره های سرد هم دیگر نمی توانی

 

 

 

 

 

 

 

 

اما

 

 

 

 

 

 

حتی اگر مرده باشی

این لینکی ست تا زنده گی ات

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آه آن پریده رنگ که بود و چه شد کز او

رنگش ز رخ پریده  خبر می دهد سحر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منطقه زيباست

 

 

 

هست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خالي ست چشمهايم از من به ديدنش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

= نه، ا شتها ندارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

= حرفي نيست با تو

با اين همه ستاره

با ان برف هاي نرم كه به باتلاق مي ماند

 

 

 

 

 

 

 

نه

 

 

 

حرفي نيست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

-         عجب بادي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

= بكوب

بكوب

 

 

 

بلكه برآيد من از من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بكوب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

= هاها

 

 

 

 

 

 

چه زيبايي شايد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمي پرسم چرا مي خواهم شوق برم تو را اما

چون اكنون مي خواهم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمي توانم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سرتاپايم به ديوار پوشيده شده

 

بي هيچ استعاره اي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به تو فكر مي كردم شايد

 

 

 

 

 

 

 

بي آنكه تويي در كار بوده باشد

 

 

 

 

 

 

 

 

و يكباره كنار دست من

ميان باران شجريان پريد كه دوستش چگونه از كوه پريده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و چه سخت

 

 

چه راحت اين همه سخت را مي گفتم برايش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ميانه ي سرما جان دادنت را

 

در آغوش بوران ها و برف ها

 

 

 

 

 

آرام و خاموش و دلخواه

 

 

 

 

 

 

 

 

مرگي كه از من دزديده بودي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هيچ دوست داشتني در كار نبود

 

هيچ چيزي كه رنگي از آبنبات هاي صورتي كه در دهانشان مي چرخانند داشته باشد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنها دوستي بود

كه شايد تنها من پذيرايش بودم و تو ....

 

 

 

چه اهميتي دارد ؟

 

چه اهميت دارد اگر شايد همين آزرده ات كرد؟

رماندت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به پاس داشت راستي آيا پاره اي از خويش را از كف داده ام؟

دوستي با تو را

دياپازون خويش را

 

 

 

 

 

 

 

 

چه جاي سنجش ارزش هاست

بها ها

 

 

 

 

 

 

 

 

تنها مي دانم كه مي خواهم كه باشي

 

 

 

فرياد مي زنم كه اي كاش مرده بودي

 

 

در گلو اما

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اما ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مدت هاست كه زوزه نتوانم كشيد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با باد زمزمه نتوانم كرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تن بر تن برف نمي سايم ديگر به آن خوشي

 

 

 

 

مرده ام

پلاسيده ام

 

در خاموش ماندن خويش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با كه مي شد گفت از كوبش سرد قطره و آتش و خون و برف به هم غلتيده؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مي گويد جايش هميشه كنارش خالي ست.

 

 

 

 

 

 

 

جاي تو اما هميشه پر بوده

 

 

 

 

 

 

كه مرا كجا طاقت با تو بر شانه ي كوه پا گذاشتن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنم را ديگر توان راستي نيست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جايت هميشه خالي ست

 

خواست بودنت هميشه هست با اميد به آنكه هرگز رخ ندهد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و كوه ....

 

 

كوه

 

 

 

با باد هايش

 

 

 

 

 

 

 

 

برف هايش

 

 

 

 

 

 

 

 

بوران هاي افسون كننده اش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنها چيزي ست كه پس از دوستي با تو نگهبان من است.

 

 

 

 

 

 

به همان بدي تو

 

 

 

 

 

 

 

 

دياپازوني كه دوام نمي آورد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و من مرگ تپش هاي خويش را مي بينم

 

 

 

 

 

اينها همه بهانه ست...

 

مرگ تو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باشي يا نباشي ذره ذره مي پلاسم زير سقف هاي كوتاه اين دنياي بزرگ

 

 

و راهي نيست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

كاش اما مرده بودي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



چشم می دوزد در من





با چشم های بسته اش









ـ جای خالی چشم های نداشته اش ـ









و نقاب آب می شود آرام آرام بر چهره ام .



















* کویر گردی را بیشتر از کویر نوردی خوش داشتم که فرصت تماشا بود

فرصت شسته شدن زیر نگاه مخوفش از "هست"

که تنهایی بود و بیکارگی و آنچه نشاید ، نبود

ـ هدف ـ






 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مرا سیلاب بربوده ست مرا جویای جو کرده

که من سیلاب و این جو را نمی دانم نمی دانم

 

 

 

آنکه در جهان ژرف نگریسته باشد نیک می داند که در سطحی بودن آدمیان چه حکمتی نهفته است.

 

غریزه ی نگاهدارشان به زندگی به آنان می آموزاند که شتابدار و سبکسار و دروغزن باشند.

 

گهگاه چه در میان فیلسوفان

 چه هنرمندان

 به پرستش پر شور " صورت های ناب " بر می خوریم.

 

بی گمان کسی که اینچنین به پرستش رویه ها نیاز دارد می باید روزگاری با نا کامی دستی به زیر آنها رسانده باشد.

 

 

در میان این کودکان پر سوز و گداز

این هنرمندان مادر زاد

که لذت زندگی را تنها در تحریف تصویر آن می یابند ( چنانکه گویی از زندگی انتقام می گیرند )

چه بسا مراتبی برقرار باشد.

 

 

اندازه ی تباهی زندگی را در چشم آنان می توان با این مقیاس اندازه گرفت که آنان تا چه حد آرزو دارند تصویر زندگی را تحریف شده و ماورایی ببینند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فراسوی نیک و بد / نیچه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

falling up

 

 

 

 

 

 

 

 

شما آنگاه که آرزومند اوج گرفتنید رو به سوی بالا دارید و من رو به سوی پایین

چرا که من اوج گرفته ام ...

 

چنین گفت زرتشت / نیچه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

-       چته چرا آویزونی ؟

= می بینی که به خودم خود حمایت زدم ،بالاتر نیافتم

-       پاهاشو نگا! رو هوایی تو که !

= عوض این حرفا حمایت کن صعود کنم پایین !

-       خودت سر طناب بیا

= خره ! آخه کی این بالا حمایتم کنه ؟ تو هم که اون پایینی .

حالم اصلا خوب نیست

-       یعنی هیچ کس اون بالا نیست؟

= نه بابا! کی بوده ؟

-       هوممم ...

= به گمانم یکی بود . نمی دونم الان کجاست . تا اون پایین صعود کرد یا آخرش پرت شد بالا .

حالا اونو بی خیال . حمایت کن بیام پایین. طنابم هنوز وصله اون پایین .

-  آره وصله ـ بلند ترین طناب دنیا شاید ـ اما انگار اونور خیلی هم به طناب اعتمادی نیست که خود حمایت زدی

= آخه طناب توه

-

=

- چی شد راستی ؟ تو که می گفتی بدت می یاد از هوای اینجا

= خیلی وقته اینو  نگفتم

-       بلند نگفتی

=

-       آخرش نفهمیدم چی شد که کلا اومدی پایین.تو که از این ارتفاع خوشت نمی یومد

= شاید ترسیدم . از اینکه نکنه عرضه شو ندارم که بیام پایین . از اینکه توانایی این صعود رو ندارم .

شاید  هم می خواستم اون رقاصی باشم که سر ترین یخ ها هم براش بهشته .*

-       سخت بود؟

= آره سخت بود خوب ! یه عمر یه دیوار زیر پام دیده بودم که جلوی منظره ی اطراف رو می گرفت . حالا قرار بود بیام طرف همین دیوار ، بهش نزدیک شم و ازش صعود کنم

آره سخت بود

خیلی هم

-هوممم ... پس برات رقص نبود

= نه ، من هنوز رقصیدن ندانم

-       با کی هم طناب بودی ؟

= هاها ! چطور به ذهنت رسید که من می تونم با کسی هم طناب باشم ؟

-خوب پس چطور صعود کردی ؟

= با همین ابزارا که میبینی . هر جا در آستانه ی خستگی بودم یه ابزاری چیزی کار می ذاشتم .

-       با اینهمه ابزار چه ریختی صعود کردی ؟

= هاها ! ابزارا گرانششون رو به پایینه

-       اصلا تو اون بالا ابزار از کجا گیر آوردی ؟ اون بالا که چیزی نیست

= قرار نیست همه چی رو به تو بگم

-       من نمی فهمم . آخه مگه همه ی مسیر ابزار خور بود ؟

= گفتم که قرار نیست همه چی رو به تو بگم

-       باید بگی . چون ممکنه منم بخوام صعود کنم

= از مسیری که من پایین می یام ؟ کمی به مغزت فشار بیاری می بینی که نمی شه . تو حتی نمی تونی از مسیر یه نفر دیگه که صعود کرده بالا استفاده کنی . می دونم که اون پایین این حرف احمقانه به نظر می رسه .

 از خودم شرمنده ام که باید یه همچین چیز واضحی رو برات بگم :

هیچ مسیری روی دیواره وجود نداره

روی این دیواره دست کم هیچ مسیری وجود نداره

برای سنگای کوتاه یا حتی بلند چرا . مسیر هست . وقتی میومدم پایین اینو دیدم . اما اونا هیچ کدوم دیواره نیست

 

-       ( زیر لب زمزمه می کند ) شاید چون دیواره ای وجود نداره .

=

-       برا همینه که مهم نیست دیواره ابزار خور باشه یا نه ؟ چون هست . آره؟

= تو از کشف کردن ذوق زده می شی

-       تو نمی شی ؟

=

-       من حمایتت نمی کنم بیای پایین .

=

-       ارتفاع اینجا بهت نمی سازه . اینجا که باشی هم به خودت گند می زنی هم به بقیه

=

-       می مونی همون جا یا گیره به گیره بر می گردی ؟

=( لبخند می زند ) بی آنکه در امان باشم ، در امانم

-       چی می گی تو ؟

=

-       چرا نگام می کنی ؟ می خوای برم ؟ اذیت می شی من اینجام ؟

= اگه ساکت باشی نه .

-       خودتم می دونی که حرف زدن چقدر تو صعود بهت کمک می کنه

=

-

=

- نمی تونم ساکت باشم ، چون نمی دونم می خوای چه کار کنی

= خود حمایتم رو باز می کنم

-       خرشدی ؟ حمایت کن بیام بالا . کمکت می کنم بیای پایین .

     = هاها ! چی شد؟ در امان نیستم انگار

-       چی می گی بابا ؟ اگه واقعا بخوای بیای پایین کمکت می کنم . بد جوری آسیب دیدی تو . شک ندارم  چند باری ابزارات در رفته و پرت شدی بالا . مگه نه؟

خر نشی بازش کنی ها

حمایت می تونی بکنی تا بیام کمکت ؟

= نه تو را دیگر توان صعود هست و نه حمایتی برای صعودت در کار .

-       اما تو قبلا حمایتم کرده بودی

= به خاطر صعود تو نبود . برای صعود خودم بود . گرچه وزن چندان خوبی هم نداشتی که بتونه به صعودم کمک مهمی بکنه . به هر جهت جز تو نمی خواستم کس دیگه ای رو حمایت کنم ... هاها ! ... حمایت کنم ؟ ... هاها !

-       پس من هم یکی از اون ابزار ها بودم

= که در نرفتی

-       گفته بودی . باورم نمی شد اما . حتی اگر بلند هم می گفتی باورم نمی شد . نمی خواستم که باورم شه .

=

-

=

-

=

-       می خوای برم که خود حمایتت رو راحت تر باز کنی؟

=

-       می مونم . اما نگات نمی کنم

=

-       نمی تونم برم و بعد برگردم ببینم تو نیستی .

=

-       دهنت رو ببند و ساکت باش

=

-

=

-

=

-

 

-

 

-

 

-

 

-

 

-

 

-

-- تو با خر شدی اومدی پای این دیواره ؟

-

-- با تو ام

-

-- باز داشتی با اون حرف می زدی ؟ چی شد باز این پایین پیچ خود حمایتشو نبسته بود ؟ من می گم از قصد بوده . آخه تا کی می تونست به صندلیش طناب ببنده و بره این ور اون ور . کجاست حالا ؟

-

-- اووه اوناهاش . من به زور می بینمش . تو چه ریختی باهاش حرف می زدی ؟

-

-- حالم به هم می خوره از این بازی مسخره تون . بازی مسخره ی تو البته . تو فقط خیال می کنی صدای سکوت اونو می شنوی. من نمی فهمم . آخه مگه سکوت هم شنیدنیه. جمع کن این قرتی بازی ها رو .

-

-- ببین ! می خوای خفه خون بگیری ، بگیر خوب . به من چه اصلا . من دارم می رم کوتاه کار کنم . می یای ؟

-

-- احمق ! بیرون کن از کله ات فکر این دیواره های عریض و طویل رو . به نظر من همه ی اینها ژنتیکیه . یعنی تو ممکنه بالاش بدنیا بیای یا پایینش و هر کجاشم که بدنیا اومدی همون جا بمون . اون که نتونست این پایین بمونه . قسم می خورم تو هم نتونی صعود کنی بالا

-

-- می خوای بری بالا که چی؟ هیچ کس تهشو ندیده . حتی خود آشغالش هم شاید ندیده بود و ما رو سر کارگذاشته بود . یادته ؟ یک کلمه هم ازش حرف نمی زد .

-

-- می دونم چی می خوای بگی . ( با تمسخر )" آخه گفتن ازش  جمع نقیضینه"  

می بینی ؟ خوب می دونم چی می خوای بگین . همه شو از برم . اما لامصب نمی فهمم چی می گید . می فهمی ؟ نمی فهمم ! حتی یک کلمه شو . برا همین هم هست که خیال می کنم یه مشت خزعبل من درآوردی یه . یه مشت واژه ی بی مفهوم که پشتش هیچ کوفتی نیست.

-

-- می دونی ؟ می ترسم یه روز بیام اینجا . ببینم تو هم به خودت خود حمایت زدی که بالا نیافتی .

اون جنس تو رو داره عوض می کنه . اما این رنگته . به خدا فقط رنگته .  اه . خودم هم نمی فهمم چی دارم می گم

-

--

-

--

-

-- اینجوری اون بالا رو نگاه نکن . اون بالا هیچ خبری نیست . اون بالا سرده . تاریکه هیچی نیست که تو براش ذوق کنی . بی خیالش شو . مثل اون از اینجا رونده از اونجا مونده می شی ها .

-

-- حتی بد تر از اون. تو برای اون اینجا رو قابل تحمل می کردی . چون یاد اون بالا می نداختی ش . این چیزا رو به تو نمی گفت  .

 اما یادت باشه . اون نمی تونه تو رو یاد این پایین بندازه ها . اون این پایین به تو نیاز داشت . اما اون بالا دیگه نه .

یادمه یه بار گفت واسه این می تونه بهت نگاه کنه که نمی بینتت . نفهمیدم یعنی چی . اما قطعا معنی خوبی نمی ده

-

--

-

--

-

-- هی هی ! من احمق نیستم ! تو دیگه اونو نگاه نمی کنی . از اندازه ی مردمک چشات می شه فهمید  .

آره دارم پز باهوشی مو می دم

ده لعنتی یه زری بزن خوب

-

-- اون کار خودشو کرده . بدتر از اون چیزی که فکرشو می کردم . اگه بخوای حمایتت می کنم صعود کنی . اما خیال می کنی چند طول طناب به خاطر تو می تونم بالا بیام . خیال می کنی بلند ترین طناب دنیا چند متره ؟

-

-- آره بلند ترین طناب دنیا همینه که تو بهش دادی . چرا از این نمی ری بالا ؟ حمایتت نمی کنه که نکنه . صعود مصنوعی کن خوب. اینطوری اونو هم می کشی کمی پایین تر

-

-- به درک !اصلا بیا . منم بات میام دیواره رو صعود کنی . .. اوه !  این که رول نداره که !  من مسیر های اینو نمی شناسم . حتما باید مسیری باشه که از قبل باز شده باشه

-

-- احمقانه ست اگه خیال می کنی که می تونی مسیر باز کنی . تا وسطش می ری و بر می گردی.

 باشه من کمکت می کنم .

-

-- باشه هر جور تو بخوای

-

-- ببین قبل اینکه بری ابزار ها رو بیاری ! ... می دونی ؟ گوشه ی کتابی که بهش داده بودی نوشته بود :" مرا از دوست داشته شدن در امان دار" . خیال می کنم باید می نوشت : اینا رو از دوست داشتن من در امان دار

-

-- نمی فهمم ! آخه تو حتی دیگه اونو هم نگاه نمی کنی . دنبال چه کوفتی داری می ری بالا نمی دونم . می گم بیا بی گدار به آب نزنیم . کلی آدم می شناسم که رو این دیواره کلی تز دادن . می تونی بری ازشون راهنمایی بخوای . من نمی فهمم چرا این رول نداره . یعنی حتما این طرفش نداره . قسم می خورم که داشته . این کلی مسیر داره که یه مشت الاغ ازش می رن بالا و تاپ نکرده بر می گردن . همین سمت ش حتی . خودم خوندم . چند تاشونم دیدم . بیا بریم . به ت معرفی شون می کنم .

-

-- هر غلطی دلت می خواد بکن

-

-- به درک اصلا می خوای سولو بری ؟

-

-- کی باید بیام جنازه تو جمع کنم ؟

-

-- مطمئن باش این ابزارا که به خودت می بندی فقط کمکت می کنه سقوط کنی . تو نمی تونی کار اونو تکرار کنی .

- ( پرسشگرانه نگاهش می کند که وی از کجا می داند )

--

-

-- بیا بریم . اشکاشو نگاه ! بیا بریم . یادت می ره !

- ( فریاد می کشد ) به من دست نزن

-- ( خندان ) هر چی تو بگی . تو فقط حرف بزن ! بیا امروز بریم . خسته ای . از فردا هم می ریم بهت چند تا کوتاه خوشگل نشون می دم با هم اونا رو تاپ می کنیم . تو فقط بخواه . همچین درجه صعودتو ببرم بالا ...

- ببند اون دهنتو !

-- باشه ! باشه ! اونا رو بده به من ... بیا

- چه می کنی ؟

-- طناب شو باز می کنم  

ـ حالا دیگه کاملا در امانه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* برای آن کس که رقص می داند ٫ سر تری یخ ها بهشتی ست/ نیچه

** عکس ها از سایت زیر انتخاب شده اند :

اینجا 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاریکی تاریک

 

بی هیچ تصویر حتی مبهمی از اطراف

 

که سنگ ها سرد تر از آن بود که صبر هاله ی طیف رو به سرخ شان را بنماید

 

 

 

 

 

تاریکی خنک

پالود از بویناکی و نمورگی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنگی شکاف ها تنگنا نبود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بیرون که آمدم رنگ هایی دیم که پیش از پیمودن غار ندیده بودم

 

بوی خوش گیاهانی که پیش ترش نمی شنیدم

 

 

 

 

 سیمبلاین برخواسته بود انگار

 

 

 

 

 هوا تنگ می فشرد گلو را

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باد می تپاند شاخه ها را

 

 

 

 

 

 

 

خرسند از نام کنایه واری که استاد به یاد آورده بود مرا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حالا می شد به آینه دست برد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 باید خود حمایت می زدم

مبادا بالا بیافتم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه نکو که گاه آدم ها بدانند کی باید دهان ببندند و خفه باشند

دهان چشم هاشان ٫ فکر شان ٫ چه بسا

 

 

کی باید از دیدرس گم شوند و منظره را نیالایند

 

 

 

 

 

 

گفتمش :

" جات خالی بود

پس از عمری کوه نرفتن انگار پا بر کوه می گذاشتم

 

 

 

 

آنقدر سکوت بود که گمان بری تنها می روی "

 

 

 

 

 

چرت گفتم

 

 

کجا وقتی تنهایم ٫ تنهایم؟

 

 

این که می پرهیزم از با تو کوه رفتن نه زان روست که آرام می یایی اش

تو که هستی تنهایم

تو که هستی من چشم باز می کند و گستاخ در من می نگرد

و در برابر هولناکی اش چه خرد ست کوهستان

 

 

 

 

 

تنها آسمان آنگاه بر من خنده تواند زد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چگونه بپرهیزم از با تو کوه رفتن

 

از نگاه گستاخش

 

 

از گدازندگی بورانش ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلم تنگ شده مه - پاره

 

دانی که نه برای تو

گرچه گاهی هم برای تو

 

 

برای من

برای دیاپازون

برای تشدید

 

 

ـ برای با تو بودن ـ

 

 

 

 

 

 

 

 

تو در منی

هر گامی که بر کوه می نهم

هر منظره ای که فرو می بلعم

هر شهابی را که ذوق می برم

 

 

 

 

 

 

 

با این همه بیش از این با من باش

 

 

 

 

 

دانم که خندی

منم که می پرهیزم

تو چرا اما می پذیری ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه ارزد زمانی که در آن من را برای تو ٫ تو را برای من وقتی نیست ؟

 

 

 

 

 

 

 

ز من چون روی تو ٫ ز من من رود هم

برم چون بیایی ٫ مرا هم بیاری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Cymbaline

 

 

 

 

 

 

باز تابستان و باز قحطی باد و برف و بوران

 

و یکریز  " از دیو و دد ملولم ... "   خواندن

 

 

 

 

 

 

 

شفا بخش این عفونت انزجار تنها پهنه های پر برف توست

گدازندگی باد هات

آسمان گرفته ات

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برخیز !

 

 

 

 

 

 

and its high time

Cymbaline

 

 

 

 

 

 

 

plz wake me

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنج شنبه :



دائو بسته است ...

... باشد



قدم می زنم در حیاط خلوت فدراسیون
خلوتی نه ، که حضور دیگری بر همش زند

بار پیش
دماوند ...
هنوز هیچ نتوانم بگویم آن سفر عجیب را

قله ی وحشی اش که نخواست گام های مرا

_ نخواستم گام هایم را بر قله ی وحشی اش _











صدای شیهه ی اسب و پارس سگ شوکه می کندمان

جانمان میان این دیوار ها چه خراش ها که بر نداشته














جمعه:

زیباست دامنه ها
میان من و دامنه ها هیچ اما
و شاید این راستی ست ...

تا شب انبوهه
تا شب همهمه
تا شب ...

شب ...




شب



= همه ی آنچه می دانستم همین چند صورت فلکی بود که پیدا بود و ماه ...

ماه ...









ماه



























کمی بالا تر از بالاترین چادر سطح صافی ست برای دراز کشیدن و تماشا


= شب همین جا بخواب

= شاید مانع صعود فردا شود

=چه مزخرف شده ای تو !




اما ...

توان خواستنت هست هنوز ؟


= هست

= پس هر آنچه خواهی کن !
















باد می وزد و فشار هوا کم ست
از خنکای بیرون کیسه خواب نمی توان گذشت
تنم از گرمای خویش داغ و بینی یخ زده از وزش باد
می غلتم
می غلتد سنگی زیر تنم
و خواب نبوده را بر هم می زند

= وااااااااااااااااااااااااااای

غروب کرده ماه و این ...



این راه شیری ست

با هزار ها هزار ستاره

اين كهكشان من است

خانه ي من

و اين
اين زاويه ي سركج منظري ست كه از آن به جهان مي نگرم















هاااااخ كه چه كوچكيم من و تو

كوه وحشي



و چه شگفت







من از تو اما شگفت تر


= بخواب فردا مي خواهي كوچولو رو فتح كني

= داني كه نه در كار فتح جهانم

= هي اينجارو اين ذات الكرسي ست . چند ساعت پيش دنبالش بودند بچه ها ، اين هم خوشه ي پروين . اين مربعه چيه ؟
= بخواب يا بي خيال شو اين بازي مسخره ي صورت فلكي را

فكر كن ...

دورترين شان ...

و تو

اينجا ...



اين زاويه ي سر كج كرده كه از آن به جهان مي نگرم



= مي بيني كوه وحشي ! اگر گذاشت بخوابم ...










فشار كم هوا مغزم را به هم مي فشارد
بالش بادي را بي خيال مي شوم و سر بر سر سنگ مي نهم









شنبه :

_ پس چه كار مي كني الهه ي باد و بارون ؟

= تابستون كاري ازم ساخته نيست آخه :d


خوب مي دانم كه امروز از هيچ خبري نيست
اما به رويم نمي آورم


_ هوم خوبه ! باد خوبيه

= اين نسيم ها كار من نيست





هردو قدم يك دم و بازدم

اينجا همان جاست كه بار پيش نفس م گرفت
بادي بود ...
همه ي شيب ها پر از برف ...


وسوسه ي غلتيدن ميانشان





((


.
.
.
باد مرا
يار مرا
عشق جگر خوار مرا

باد تويي
يار تويي
خواجه نگه دار مرا







تند شد . پيچيد
در آستانه ي رهايي کسي از پشت گرفتم

همه اش سنگ بود

سمت راست يکسره برف

شوق رها کردن خويش در آن شيب تند
پس از تجربه ي آستانه ي سقوط



.
.
.

))





تا قله نه بادي
نه نكو برفي
و نه آسمان در هم گرفته اي



شب كاش آمده بودمت وحشي كوچولو


نامرد نا مهربان
كو باد ها ي گدازنده ات ؟


مي خندي به خورشيد و مي خندمت

آمدم كوچولو
20 متر هم نمانده




مي داني ؟
بر بلنداي تو كوتاه ست
بر بلنداي بلندترين ِ زمين حتي
و بلنداي دست نيافتني آن كوتاه ترين بلنداي آسمان ...

_ ماه _




هر لحظه دور تر مي شود بلندترين بلنداي آسمان *







كجا شكايتي از چهره نساييدن بر چهره ي باد و برف
خيالي نيست
خوش بود شبي كه با تو بود و راه شيري و
...



آن بلنداي فراخ و ‍ژرف









بسي خوش تر از ايستادن بر بلندترين بلندايت
_ قله ات _



كه بلندترين بلنداي تو مرا آنجاست كه تند ترين بادها باشد
پر برف ترين شيب ها
به ابر اغشته ترين آسمان ها




هي وحشي !

من بر مي گردم
تا بلندترين بلنداي خويش
تا آنسوي فراسو

بر مي گردم آنجا كه چشم هايم را رها كرده ام





كه مرا ديگر نه تاب اين فرود هست
اين بوئينگي و نمناكي و گرما ي كلافه كننده



بر مي گردم تا سرزمين وحشي خويش
و آنگاه تو وحشي ترين چهره ات را بر من خواهي گشود

و چشم در چشم سكوت خواهيم كرد

كه كدام سرد تريم


من يا تو



















باز خواهم گشت
















 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



* انبساط كائنات

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(( خوش ندارم آن بالا آنگاه که پنجه در پنجه اش مي فشري پاره اي از مرا آزرده باشي
آشفته باشي

هرچند که اين پاره مدت هاست که پاره شده ... ))



_ چرا وسط پذيرايي خوابيدي ؟ صبح کلاس نداري ؟

= ها ؟ ... هوم ... چرا ... نه ... بايد برم وسيله از گروه بگيرم

_ خودت بريدي و دوختي ديگه ؟ ما هم که نبايد بدونيم کجا مي ري کجا مي ياي ...

= صبح شد باز ؟

_ خيلي بي ادبي !

= ( اين چه الگوريتميه که تابع پاسخش هميشه همين يه جمله ست ...سعي کن آپديتش کني يه کم ......
هي ! منظورت اين پاره نبود که ؟ هوم ؟ قطعا نبوده ! ... اثرات آثار اين کمبله... جدي نگير ! بجنب ! دير شد )















= اين يعني اندازه ي منه ؟

_ پات کن ببين .

_ :)) نگاه ! مشتشم جا مي شه توش

_ با کفش بپوشش D :

= دو شماره بزرگه

_ دوپوش خوب کوچيک تر از اين نيست

= هنوز باورم نمي شه . ديشب که دوباره زنگ زديد گفتيد مي توني بياي يک جيغي کشيدم کل مجتمع سکته زد .

_ من بودم راضي شون کردم تو رو هم ببريم ها !

_ بياين بقيه وسايلتونو بگيريد


















_ مي بيني ؟ هر کس يه چيزي براش مهمه ، يکي مثل اين کل مي ندازه که فراسو رو يه شبه بخونه

_ 135 صفحه شو

_ حالا ! يکي هم مثل تو برا اينکه کم نياره بي خيال دماوند مي شه

_ نه کي گفته بي خيال شده . کوري مگه ! کوله شو نمي بيني ؟

_ ا ، مال توه اين! ؟ چي شد تو که گفته بودي نمي ري باشون ؟

= شب زنگ زدن گفتن دانشگاه * هم مي ياد ، باشون دخترهم هست .

_ حالا از کجا مي دوني تو از دختراي اونا بهتر مي ري ؟

_ معلومه که بهتر مي ره !
البته اونا حتما قبلش تمرين داشتن . شش ماه بايد دويد ؟

= آره . اينطور مي گفتن . شايدم اون موقع چون مي خواستن نبرنم بهانه مي آوردن .

_ چرا دو ؟

= که نفس کم نياري . ارتفاع که بالا مي ره تنفس سخت مي شه .

_ حالا مطمئني از دختراي اونا بهتري ؟

= چه دانم بابا . فقط اينطوري ديگه فکر نمي کنم که همه از من بهترن . فکرشم پاهاي آدمو شل مي کنه . که بقيه مجبور شن به خاطر تو آروم تر برن .

_ همينه ديگه . دختر که نبايد بره دماوند . دردسر مي شه .

_ ساکت باش . خودش نمي تونه 4 تا پله رو هم بره بالا ها . تازه اونا همشون يکي چند بار دماوند رفتن . اين بار دومشه بالاي 4000 مي ره

= سوم ...

_ اونم تو يک ماه پيش . هر دو شو

_ باز اين دو تا شروع کردن

_ حسوديت مي شه ؟

_ پس کارت ساخته ست

= به ايناش فکر نمي کنم ديگه ...


































= سلام . ببخشيد . خيلي دير شد

_ کوله تو بده بيا بالا

نوار پارچه اي را از دور گردنم باز مي کنم و توي کمري مي گذارم . وصيت کرده از پاي کوه ببندمش . نزديک بود براي اين يک متر پارچه جا بمانم .
اما بدون اين هم نمي توانستم بروم
عکس ها را در گوشي نگاه مي کنم
دختره ي احمق همه اش از من و گل هاش عکس گرفته
عکس خودم رو مي خوام چه کنم ؟
چه گل هايي
با اين پارچه ي سرخابي چه زيبا شده
ياد ديروز مي افتم و خنده ام مي گيرد
مثل هميشه دير آمد
1 ساعت
دست گل را پرت کردم عقب و خودم را جلو

_ ناراحتي ؟

= ساکت باش !

_ به خدا ترافيک بود

= 1 ساعت ؟

_ داشتم دق مي کردم وقتي گفتي داري مي ري

بغضم ترکيد
= آخه الاغ مي تونستم برم ؟ اگه ديگه نمي ديدمت چي ؟

_ تو بايد برگردي ، سالم

= معلومه که بر مي گردم

_ برنگردي خودم ميام دنبالتا

= هاها ... بر مي گردم خره کي تو که نيست . تو باز جو زده شدي
اونا برا توه

_ خيلي قشنگه
ببين برات چي آوردم

= واااي ... اين چيه ؟

_ به علم مي بندنش
به پيشونيت ببند تو







_ ديشب خوب خوابيديد ؟

= شب برنامه خوابم نمي بره .

_ نه خوب کار درستي نيست . قبل از برنامه بايد خوب خوابيد .

بر مي گردم که بروم عقب اتوبوس بخوابم
از دختر هاي دانشگاه * خبري نيست
اين پاهاي دراز و لندهور که ميان دو رديف صندلي پل شده بي شک به هيچ دختري مربوط نمي شود

از روي يک جفتشان يا حتي دو جفتشان مي شود پريد گرچه اين دومي را امتحان نکرده ام . اما بي شک سومي را نمي توانم رد کنم .

خواب را بي خيال مي شوم

_ چه خوش اخلاق شده ها

= کي ؟ راننده ؟

_ آره . همونيه که کهار غر مي زد ديگه

= غر مي زد ؟

_ به بابا اين از همين الان ارتفاع زده شده . کهار همون جا که همه شربت آبليموهامو خوردي .

= برنامه رو يادمه . غر هاي اين يادم نيست .

_ که مي گفت بياين ماشينو هل بدين ...

= آها يادم اومد .

_ خسته نباشي ...
من بودم گفتم تو رو بيارن ها .

_ کلاغه .. قار قار . من گفتم

= آره جون عمه تون .

_ نه بابا آقاي ج گفت چطور * ها دختر بيارن ، شما نياريد .

= ها . پس اينو بگو . آورديد منوکه کوله هاتونو نگه دارم براتون ؟

_ نه ! اگه شب مشکلي تو خواب نداشته باشي مي توني قله هم بياي .

_ اگه ابر و باد و بوران راه نندازي .

= زياد حرف بزني تگرگم راه مي ندازما

_ ولش کن بابا اينو . نديدي توچال چي کار کرد .

= در عوض فرداشو آفتابي کردم که با تله برگرديم ديگه .

_ ما هم برا همين سفارشتو کرديم که بيارنت

_ چي چي بود اسمت ؟

= ر – ک – ا – ن – ا

_ الهه ي باد و بارون ؟

= نه ! آسمان بي نهايت مياني . جايگاه ابر و مه

_ کجائيه ؟

= از ريگ ودا ست .














_ سنگينه کوله ات ؟

= خيلي

_ پس چرا هيچي نمي گي ؟

= فکر کردم طبيعيه

_ تا اونا مي رسن سبکش کن
اوووه چقدر آب آوردي ؟

= 4 ليتر ، خودتون گفتيد

_ ترسوندينش حسابي ها

_خوب شد ؟

= آره خيلي بهتر شد

_ اونا چقدر عقبن ؟!

= تا ماشين نگه داشت همه پريدن پشت سنگا . کار مهمي داشتن

_ پس براي همين عقبن ؟

وقتي داشتيم به شان مي خنديديم نمي دانستيم کسي هم آن طرف دارد به ما مي خندد . دکمه ي call موبايل خورده بود و صدايمان روي پيغام گير تلفن خانه ي دوستي ضبط مي شد .

















_ کي از پاي اتوبوس راه افتاديم ؟

_ حدودا 9

_ چنده ؟

_ ده دقيقه به 12

_ ok بچه ها نيم ساعت ناهار
گل کفشاتونو بيرون مسجد تميز کنيد









_ حالا که وقت داريم هر کي مي خواد نماز بخونه

_ تقلب نکن آقا

_ مگه روزنامه هم مي شه جاي مهر

= مي شه ! فکر کنم . يادم نيست . اينو نگاه ! اين همونيه که هفته ي پيش ناهار پ رو بش نداد چون رفته بود نماز بخونه . نخند ! مي خوره الان به سقف بر مي گرده تو سرتا !

_ بسه . اگه مرديد خودم شهيد اعلامتون مي کنم . 1 شد .





















پهنه ي سپيد شيب دار
سر خم مي کنم و مي خواهم بغلتم ميانش



_ بيا خوراک توه . حال کن همه فرو مي رن . تو راست راست داري مي ري برا خودت

_ از سنگ ها بيايد

_ راحتي تو دو پوش ها ؟

= اصلا . کنترلي رو حرکتاي پام ندارم . رو سنگ البته

_ بار اوله که مي پوشي خوب










شيب غريب برف در هم تر مي کند توهمم را



_ خوبي ؟

= از خواب دارم مي ميرم

_ آقاي « جيم » بياستيد به خانم «ح» يه قرص بديم .

= نه فقط خوابم مي ياد

_ خوب 7 دقيقه استراحت . شما بخواب .

_ بيا اين نسکافه رو بخور اول



بيش از آن خوابم مي آيد که واکنشي طبيعتا تند نسبت به اين لطف ها داشته باشم
نه از خواب نيست
از آن « خواب » نيست ؟

= چيه ؟

_ استوزالاميد

= نمي دونستم به درد اينجام مي خوره

_ قبلا هم خوردي ؟

= زياد




= ( هي نتاب
کلافه ام مي کني گاه پيمودن )








_ اووه چه بادي

= چقدر مونده تا بارگاه ؟

_ نيم ساعت

= هاها . پس دو ساعتي مونده .



هرچه باد تند تر مي شود گام هايم محکم تر
مي وزد
مي وزم
چهره بر چهره ام مي سايد
شل مي کنم تاب شال را
محکم ، جايگاه نوار پارچه اي را به گره سست ديگري بر گردنم

مي رقصد با باد


سرخوش باتوم را مي کوبم در برف و پيش مي روم

چند باري پايم از زمين مي کند
نمي افتم اما

چنگ مي کشد ميان مو هايم


دستانم که نيست
با لب مي کاوم تنش را

دستانم که هست حتي


الان ست که عنان از کف برود ...






يکي يکي زمين گير مي شوند
چهره پوشيده از باد




ميانه ي بوران بر خواسته از زمين

سايه ي خاکستري سازه اي پيدا مي شود

دو نفر زود تر از من واردش مي شوند پشت سرشان مي روم تو

يک نفر ديگر پيش از ما آنجا بوده












_ بچه ها ايشون آقا« ر» هستند . خيلي وقتا ميان اينجا اعتکاف مي کنند و روزه ي سکوت مي گيرند


اولش آرام سخن مي گفت که من روزه ي سکوتم . کمي که گذشت مغزمان را جاي افطارش خورد


= باد هنوز تنده
_ 60 ميلومتر در ساعت بود اون موقع . الانو نمي دونم


_ بيرون که بودي اين آقا« ر» گفت تو از بهشتي و اين حرفا

= غلط کرد !

_ حالا بهشت ! قاشقتو بده اينو بخورم

= بيا . ولي بده خودم هم بخورم بعدش

_ ولش کن . سر مي کشيم از سرش . مشکلي که نداري

= من نه . تو چي « پ »؟

_ نه بخوريد







_ اين دخترو نبريد با خودتون اون بالا . باد مي بردش

_ به به کارت در اومد

= ساکت باش . خيامتو بده



_ بخوابيد ! چقدر حرف مي زنيد

_ من نيستم . اين بهشته هي حرف مي زنه

= دروغ مي گه . من دارم خيام مي خونم

_ خانم «ح» شما فردا مسئول بيدار کردن بچه ها هستيد ها








_ اه خفه کن اين کابوسو

= 6 شده . پاشيد .

_ بخواب بچه هوا بده . تگرگ اومد ديشب













= به به چه ناهاري . چرب ! پدرم درآيه

_ مسئول تدارک که « ميم» باشه همينه ديگه

_ بخور حرف نزن

= سوسيس سرخ کرده ي کهار خيلي بهت مزه داده ها

_ زود بخوريد برا هم هوايي مي خوايم 500 متر بريم بالا









_ خسته شديد ؟

= نه اصلا . اما ديگه نمي تونم نفس بکشم

_ با دهنت تند تند نفس بکش

_ نه بابا با بيني ت نفس بکش

= بالاخره چه کنم

_ سعي کن نفس بکشي

= ها ها . مرسي

_ اوه اوه ... شما ها بريد من ميام . اين پشت يه کاري دارم

_ چي شد اون جا موند ؟

_ انجير ها اثر کرده

_ نه بابا اثر سوسيسه

= فکر خوبي کرد

_ تو هم مي خواي وايسي ؟






= بدو برو بالا ديگه

_ بسي سبک شدم

= حرف نزن برو








= استوزالاميدو نياوردي ؟

_ نه بارگاهه

_ پاهاتو رو سنگا محکم کن

= اگه کنترلشون دست من بود همين کارو مي کردم
وه چه بادي

باد مرا
يار مرا
عشق جگر خوار مرا

باد تويي
يار تويي
خواجه نگه دار مرا







تند شد . پيچيد
در آستانه ي رهايي کسي از پشت گرفتم

همه اش سنگ بود

سمت راست يکسره برف

شوق رها کردن خويش در آن شيب تند
پس از تجربه ي آستانه ي سقوط









= ديگه نمي تونم نفس بکشم . همين جا مي ايستم شما بريد برگرديد

_ باد شديده . يخ مي زني

= چيزيم نمي شه . بين اون سنگا خوبه باد کمتر مي ياد

_ نه بر مي گرديم پايين . بچه ها مي رن 100 متر ديگه بالا . من و شما و« ش» بر مي گرديم

= اينجا رو سر بخورم ؟

_ سخمه کردن بلدي ؟

= يه چيزايي زرد کوه ياد گرفتم .

_ باتوم ها تو بده . کلنگمو بگير برو .









= تا چقدر رفتم بالا ؟

_ تو تا 4600 و اينا

= فردا نمي يام

_ مي توني ها . اون که نمي تونستي نفس بکشي برا سوسيس ها بود

= سرعتتونو کم مي کنم به هر جهت . با دوپوش ها روسنگ راحت نيستم . اگر وسطش نفسم نکشه بيچاره مي شيد . يکي مجبور مي شه بام برگرده پايين

_ پس بمون پيش آقا« ر» . بت خوش بگذره

= نه ... بچه هاي * کي ميان ؟

_ نمي دونم . قرار بود با ما باشه برنامه شون که نشد .

= خيام تو بده

_ باشه دستت فردا براي آقا« ر» بخون

= ساکت شو . تنت مي خاره ها

_ نانچيکوتو که نياوردي که .
فردا بر مي گرديم مي بينيم سرتو بريده

= سرشو بريدم ... نه البته نمي شه . نمي شه سر هر کسي رو بريد . با هر که نتوان جنگيد . دست کم انزجار نبايد باشه .

کسي از تخت هاي بالا مشت مي کوبد
_ بخوابيد ديگه

_ راست مي گه . بخواب بذار بخوابيم . ديشب که نذاشتي بخوابم . هي الف الف مي کردي .

= هر الف ي که تو نيستي

_ نه آخه آدم کارايي رو که تو روز مي کنه شب خواب مي بينه . فکر کردم منو صدا مي کني . پاشدم مي بينم خوابي . زيپ کيسه خوابتم تا وسط بازه .

= بچه هم که بودم مي ترسيدم سرمو زير پتو کنم


يکي بر در بارگاه مي کوبد

_ کيه؟

_ بچه هاي * هستند حتما



_ وووه

_ بقيه تون کوشن ؟

_ بيواک کرديم ده دقيقه مونده به بارگاه

_ نمي ديديمش

_ بيام کمکتون بچه ها رو بياريد بالا

_ آره لطف مي کني اگه بياي

_ کولمو خالي کن

= بيا خاليه



= وه اين روياست يا صداي مادينه ؟

_ واقعيه . پاشو

= سلام . خوبيد ؟

_ اين « گ » ست ، اينم رکککانا

= بدون تشديد البته

_ نابغه داشتي کولمو خالي مي کردي سوتو هم در آورده بودي

= چه مي دونستم خوب



آقاي « جيم » عصباني شده :
_ رعايت کنيد ديگه بچه ها



_ تقصير توئه ها

= من خوابيدم








= اسنيکرزتم ببر

_ نه . بذار باشه

= نترس گدا اگه خورديش مال خودمو مي دم بت . نمي خورم من

_ نه آخه زير 7000 متر نبايد خوردش . افت داره . 12 باره اومدم تا حالا نخوردم
بيا اينم خيام
مواظبش باش


مي خزم درون کيسه خواب
تاراحت نيستم اصلا
احساسي وجود ندارد
مثل بار اولي که گفتم نمي آيم

نمي دانم
نمي دانم
نمي دانم




نمي دانم




_ ساعت 11 ست ر – ک – ا – ن – ا

= بيدارم

_ بيا با ما صبحانه بخور

= خوردم صبح با بچه ها

_ نرفتي چرا باشون

= ( نمي دانم
نمي دانم




نمي دانم


هزار دليل و هيچ کدام

شايد همه )

ديروز که برا هم هواييرفتيم نتونستم درست نفس بکشم


_ مشکلي داري ؟

= نه . فقط بار اولمه که ميام دماوند
قبلشم هيچي تمرين نداشتم
قرار نبود بيام .
اگه مي رفتم حتما يه جايي گير مي کردن . سرعتشونم کم مي شد

_ چرا شما دخترا اينطوري هستيد؟ خوب کم بشه سرعتشون

_ اين يه شعور خاصه

= ( بيزارم از ياري رساندن
صبر بر ضعف ديگري

چگونه طاقت بياورم اين را بر ديگري )
شما فردا مي ريد قله ؟

_ آره « مم » که با بچه هاي شما رفت فردا مي مونه .ما مي ريم

_ اين برفاي شماست ؟

= آره بر دار

_ بر دار مي رم ميارم بعدا

= خودم مي رم . يه کلنگ بديد خودم مي رم

_ نه بابا ميارم .

= من تعارف ندارم . هي اينا هاي باي هاي « الف » ه . دوست نداره . مي خوريد ؟

_ آره . چايي مي خوري ؟

= اوم . حتما

_ پاشو بيا اينور . تنها نشين .

= از مد کيسه خواب درآم اومدم .










= اينو بردارم ؟

_ آره اون کلنگ دسته چوبيه .

= از کجا بايد بيارم ؟

_ هرچه دور تر بهتر

_ نري اون بالا ها خودتو پرت کني

_ الان مي بيني داره کلنگ مي زنه و بالا مي ره ... برفش سفيد باشه کافيه . از جايي که امکان علامت گذاري نباشه

= دانستم . يه روکش کوله هم بديد

_ بگير . خواستي پرت شي قبلش اينا رو يه جا محکم کنا . خصوصا کلنگو










بر خلاف روز قبل آفتاب مي تابد

بالا تر ابريست اما

پاي هيچ انساني به اين شيب دست کم براي علامت گذاري باز نشده

جا پايم را محکم مي کنم و زير آفتاب دراز مي کشم

اطراف همه کوه

انگار بار نخست است که کوه آمده ام
انگار قبلي ها کوه نبودند هيچ کدام

هيچ چيز جز کوه پيدا نيست و تو که مي درخشي

وحشي ست
وحشي ست اين کوه
نمي خواهم فکر کنم کجاي راه هستند

اگر حسوديم شد و باز مثل کلون بستگ اسير بوران شدند چه ؟

خنده ام مي گيرد

آفتاب مي خندد

خوب به نظرت چطور بايد زد کلنگ را که تکه هاي برف بزرگ تري به چنگ آيد ؟

باد مي آيد

پايم را محکم تر مي کنم در برف







در بارگاه باز مي شود
_ سلام

_ سلام

_ اوه اينجا چند تا جا هست ؟

= اون هفت تاي بالا بچه هاي ما هستن . اين سه تاي پايين هم

_ اينا هم ماييم

_ خوب پس جا مي شيم

= چند نفريد ؟

_ چهارده نفر




= خوبه يا زير اندازمو بکشم اين ور تر ؟

_ نه جا مي شيم . اين آقا «ر» برا شما پيشگويي نکرده ؟

= چرا گفته سه سال ديگه مي دزدنم

_ ها ها ... پيشگويي کرده منم مي ميرم . اوراز رو هم پيشگويي کرده بود

= منم از اين پيشگويي ها بلدم . خوب بالاخره يه روز مي ميره هر کي ديگه

تير مي کشد چيزي درون سينه ام

_ مي گن يازده سپتامبر رو هم پيشگويي کرده بوده

= دستش درد نکنه



_ اينا برفاي کيه ؟

_ برداريد

= اينا رو دوتا يکي کنيد برم بازم بيارم

_ خوشت اومده ها

= آره . بي جنبه ام ديگه

_ خدا بي جنبه ها رو زياد کنه









شانه مي کنم موهايم را
مي خندم بازي ش را
ديوانه
شانه ي باد پيروزست به آشفتن

پيروزي تو
هميشه

به من کي قهر تواني بود
قهرت همه مهر ست
هيچ نتواني کرد که آزرده ات شوم
آن هم فقط يک خواب بود

نمي خواهم به تعبير روياي فرويد فکر کنم
از اين بازي خوشم آمده


مهارتم کمي بيشتر شده در برف جمع کردن
طناب کيسه را مي کشم
و روي شانه مي اندازمش


تفنگ و گل و گندم داره مياره ...

نزديک بارگاه شال را روي سرم مي کشم
براي فرار از نگاه کاونده شان به هر کاري دست خواهم زد


_ کمرتون درد مي کنه ؟

= زير سرم راحت نبود ديشب . اينجوري عضله ها کش ميان

_ نه اينطوري بهتره . چند ساله کوه مي يايد ؟

= يک سال حدودا

و بدون هيچ پرسشي از همه ي برنامه هايي که رفته و شغلش و اتفاقات جالب هر دو مي گويد
قرقي اي که در آشيانه ي هواپيما بي دليل بدست زير دستانش کشته شده و اخراج شدن آن ها
زبان طبيعت و برنامه هايي که رفتنش فقط از يک ترک بر مي آيد
همه ي گروه شان ترک بود ند به گمانم
آنقدر خنديدم که عضلات صورتم درد گرفت

_ ر- ک- ا – ن – ا کلنگ و آوردي ؟
مي گم ! بابات حتما خيلي حال مي کنه تو خونه اينقدر که تو مي خندي .

= نمک زياد مي ريزه اما من زياد نمي بينمش. تو اتاق خودمم اغلب .

_ همينيد شما دخترا ديگه . تو خونه برج زهر مار و بيرون ...

نمي شنوم بقيه اش را
= ( و نرينه نداند که خانواده مرگ مادينه ست . مرگ مادينگي ... ) اون جاست کلنگت

_ رکانا يعني چي ؟

= الهه ي آسمان بي نهايت مياني ست تو ريگ ودا . جايگاه ابر و مه

_ مياني ؟ بي نهايت ؟ ابر؟ مي شه مگه

= استعاره ند مسلما . زياد ندانمش . تازه ناميده شدم بهش .

_ کي اين اسم رو رو شما گذاشته ؟

= کسي روم نذاشته . بيادم آورده
( look at the sky
its me
r-o-c-a-n-a
tnx for that name


it was urs
I just remember it for u


آسماني بود آن روز )
کفشاتون خيسه . فردا با اينا مي ريد بالا

_آره

= فکر نمي کردم بدون دوپوش بشه رفت ... البته با اينايي که شما تعريف کرديد هيچي بعيد نيست از شما ها





= سلام . خوب بود اون بالا ؟ ليوانتو بده چايي بت بدم

_ وووه . « مم » حالش بد شد . ارتفاع زده شد . اگه ولش مي کردي مي خوابيد بايد مي زديش تا بهوش بياد

همه شان يکباره ريختند تو و فرصت حسرت خوردن نبود
اگر هم که بود آيا حسرتي بود؟


لعنت به تو کوه وحشي که نيامدنت يک عذاب و آمدنت يک عذاب



_ بيا اين سوغاتي تو

= مال قله ست ؟

_ آره . اينم پارچه ت . به گوگردا نماليدمش اما .

= ايرادي نداره . بي نهايت سپاس ... چايي تون







= نابغه برا املت سس آوردي ؟

_ چه مي دونم من

= خوب برو اون ور درستش مي کنم من

_ بياين يه کم از اين بخوريد

= اينو بگير يه دقيقه .
_ اوووه

= Wow ريخت ؟

_ الان بارون املت مياد رو سر پاييني ها

_ اين « ميم » هم هيچ کاري بلد نيست .

= غر نزن اينقدر . اين همه کار کرده ... بيا اين ور اون يکي شو درست کنم ... بيا اين ور لج نکن بچه

_ آقا اين بارون رحمت املتتون کي تموم مي شه ؟

_ تموم شد . مي باره هنوز ؟










_ شامي بودا . اين آجيلا مال کيه؟

= برا بچه هاي خودمونه

_ بدزديم ؟

= بدزديم .

و تند کش رفتم و انداختم روي کيسه خوابم

_ تابلو . دزدي هم بلد نيستي






_ خانم « ح » کاغذ خودکار داري

= خودکار نه مداد چرا . بفرماييد


= چه خط خوبي

_ اينو براي آقا « ر » نوشتم


= بيا به ميکده و چره ارغواني کن
مرو به صومعه کانجا سياه کارانند

نصيب ماست بهشت اي خدا شناس برو
که مستحق کرامت گناه کارانند


_ اينم يادگاري براي شما


= گياه وحشي کوهم؛ نه لاله گلدان
مرا به بزم خوشـيهاي خودسرانه مبر....
به سـردي خشن سـنگ خو گرفـته دلم
مرا به خانه مبر؛
زادگاه من کوه اسـت....
ز زير سـنگي يکروز سـر زدم بيـرون
به زير سـنگي يکروز مي شـوم مدفون
سـرشـت سـنگي من آشـيان اندوهـسـت...
جدا ز يار و ديارم دلم نمي خـنـدد
زمن طراوت و شادي و رنگ و بوي مخواه.
گياه وحشي کوهـم در انتظار بهار
مرا نوازش و گرمي به گريه ميآرد
مرا به گريه ميـار..............




من اين شعر رو خيلي دوست دارم
خيلي سال پيش خونده بودمش
فراوان سپاس




= ببين چي يادگاري گرفتم

_ هوم خطش خوبه . بخوريم مال دزدي رو ؟

= بخوريم . خيام رو هم بيار بخونيم



_ بخوااااااااااااابيد














_ پاشو .

= چه خواب عجيبي بود .

_ چي ؟

= خواب ديدم دارم از انسان عذر خواهي مي کنم . عذر خواهي نبودا ...

_ مي بخشمت من

= بيا وسايلتو از تو کيسه خوابم بردار . اينقدرم حرف نزن

_ اگه اين همه آشغال اون تو نبود چقدر لگد مي زدي پس ؟

= ا پس دستت درد نکنه که اينهمه درازي و مجبوري وسايلتو تو کيسه خواب يکي ديگه جا بدي . چه لطفي در حق خودتو و اين خانم کردي که اسمش هم يادم نيست

_ چه لطفي دخترم؟ اينقدر وول خوردي شما مگه گذاشتي بخوابم

= ببخشيد .

_ خواهش مي کنم . تقصير خودت که نبود
_ پرتقالاي منو خوردي ؟ يا مثل مال « ميم » بخشش کردي ؟

= نه نخوردم . از تو هم فقط هاي باي هاتو بذل و بخشش کردم . اما تصميم دارم با پرتقالت اگه پيدا شد همين کارو بکنم . ايناهاش ته کيسه خوابه ... آقاي « مم » صبح بخير ... حالتون بهتره ؟

_ مرسي . پرتقاله ديشب خيلي بدردم خورد .

= اينم بگيريد پس






_ مال خودت کجاست ؟ که از مال مردم مي بخشي

= اول راه که شما مشغول بوديد کوله مو سبک کردم و دادم به بچه ها . خوبه دوست خودته و اين همه لطف داري نسبت بهش

_ بيا اين شيشه ي خالي ماء شعيرت

= نامرد برا خودم هيچي نذاشتي ؟

_ تو همون روغني که اول اشتباه خوردي جا اين بست بود











_ داريد بر مي گرديد خانم ر-ک-ا-ن-ا

= بله . دوپوش پوشيديد ؟

_ مجبورم کردن . نمي شه باشون راه رفت اصلا

= :)) خوش بگذره








_ بابا نامرديه . اين تو برف فرو نمي ره اصلا

_ بيا چشمش زدي










_ خانم « ح » گروهو درياب


_ بچه ها مي دونيد واحد پايين اومدن چيه ؟

= چيه ؟

_ :)) ... پنج تا تا خانم « ح » چهارتا تا خانم « ح» ...

= : )) باشه يواش تر مي رم

_ اين هرجا بقيه کم ميارن شارژ مي شه تازه . سيستمش کجه کلا




دورتر از آن شده ام که بقيه اش را بشنوم . سپيدي برف به شوق مي آوردم
ياد خواهر زاده کوهي مي افتم که همه ي مسير کهار را در حال بالا آوردن بود
پايين که مي امديم گفت : حالا تازه ادم مي تونه بفهمه چه قشنگه موقع بالا رفتن اينقدر سخت بود که نديدمشون


ديدمشون ... فرق نمي کنه چقدر سخت باشه








گردن بريده اش را کج مي کند تا کوزه به سر ها را بهتر ببيند ...

































 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



عصر گاه بود
كمي مانده به بدرود خورشيد كه در طول راه يا پشت شگفت شاخه هاي درختان جنگل پنهان بود يا ابر هاي مات

پيچ وتاب شاخه ها و نفس حبس شده ي خورشيد در ميان ابر ها دو سه ساعتي از آن پايين ( كه با جيپ مي آمديم بالا )جانمان ستانده بود و اكنون نوبت مه بود

نرسيده به ده رفتيم تا اطرافش را بگرديم

تپه هاي پوشيده از گل هاي سپيد و ياسي رنگ رخشان در پس مه رونده مي رفتند و مي آمدند
گل هاي زرد از پشت حصار هاي خار دار طلوع مي كردند
كندو هاي عسل بر تپه ها
اسب سپيدي ناگهان پيدا مي شد غريبگي مان را شيهه مي كشيد و در مه محو مي شد
شبنم بر موهايمان نشسته بود و تماشاي شيب هاي پر گل آرميده در مه جاني و پايي نمي گذاشت تا كه برگرديم
به تاريكي تاريك هنوز مانده بود و برگشت به اقامتگاهمان در ده بهانه ي مسخره اي بود براي پنهان داشتن اينكه گلوگاهمان ديگر تاب فشار آن دست هاي ترد و وحشي را نداشت
هيچ كس به روي ديگري نياورد و همه بر گشتيم
برگشتي در كار نبود
كه خود ده هم به اندازه ي اطرافش زيبا بود





چقدر خوب است كه آدم هيچ كاري جز گرداندن جوجه روي آتش نداند

مهتاب كامل بود
مه رفته بود و عقرب با ستاره ي سرخش پيدا بود
آتش در تن ذغال ها مي دويد و به روزي فكر مي كردم كه شكاريده ي خويش را ير آنشي كه چوبش را خود ذغال كرده ام كباب كنم

حتي كوهنورد ها هم نمي دانند كه گوشت تاره را بايد نيمه خام خورد
ناچارم كردند همه را تا پاي سوختن پيش ببرم

نكوترين خوراك ها را آن شب خورديم
خوشمزه ترين ماست چكيده
گوارا ترين شير
نكوترين گوشت و پنير و كره
خوراك هايي كه دست كم از بوي نيمي شان در شهر حالم به هم مي خورد
چه تفاله هايي به خوردمان مي دهند ميان اين آجر ها و خبر نداريم

هاااااااااااه چه شبي
سياه
تنك
ماه كامل و رخشان
آسمان گاه شفاف و گاه مه آلوده
اگر بيخوابي هاي شب هاي پيش و صعود 14 ساعته ي فردا نبود تن به خواب نمي دادم






هنوز خروس هاشان نخوانده بودند كه بر خواستيم
صبحانه خورديم
و گرگ وميش مه آلود جواهر دشت را به سوي قله ي سماموس ترك كرديم
 

آفتاب كه از پشت خطوط فريباي شيب ها در ميان غبار برخواست ، آرام آرام اسب ها هم پيدايشان شد .
نمي دانم در آن ارتفاع صاحبي داشتند يا كه وحشي بودند



از ميان ديواره ها كه مي گذشتيم پژواك صدايمان مي پيچيد و محرك قوي تري مي شد براي بلند تر آواز خواندن
آن بالا پس از مه ، منظره اي بود كه تا كنون روي زمين نو اينهمه نزديك نديده بودمش
دشتي پر از ابر به زير پا كه انتهايش به دريا مي رسيد
اسب ها از اطرافمان مي گريختند
گل ها زير آفتاب مي درخشيدند
گه گاه ابر كوچكي تند ، چون دود از فاصله ي نزديكي از بالاي سرمان مي گذشت
و ما مانده بوديم كه كدام سو را بنگريم
 
 


ظهر بود كه به قله رسيديم
چه مزه اي داشت دراز كشيدن آن بالا و سبز هاي كبود اطراف كه ابرها تا خرخره شان بالا آمده بود را تماشا كردن


بر كه مي گشتيم عده اي را ديديم كه بره اي را براي قرباني كردن به قله ميبردند
درراه مسير هاي همواري هم بود كه نياز به كوهنوردي نداشت و احتمالا آنها هم از همان مسير آمده بودند
آن بالا امام زاده اي بود كه بالاسرش يك سقف كوتاه 1 متري بود
آنقدر آن بالا منظره هاي زيبا بود كه حال نداشتم سركي بكشم و ببينم تويش چه خبر است


كمي پايين تر چشمه اي بود كه به فاصله ي چند ده متري خاك اطرافش نم كشيده بود و پر بود از علف ها و گل هاي زيبا كه سايباني شده بود بر خود چشمه
آنقدر خنك بود آبش و آنقدر داغ بود آفتاب كه وقتي به صورت مي پاشيديمش نفسم مي گرفت و سرم تير مي كشيد



پس از آن دشتي پر از گل هاي خاردار و دوباره يك چشمه ي ديگر و بعد هم راه پاكوب باريكي در كوه
حالا ديگر ابر ها زير پايمان نبودند
ما در ميانشان بوديم
كمي سرعت گرفتم و از گروه جلو تر افتادم
گم بودند در مه و ديگر حتي صداي آوازشان هم نمي آمد
من بودم ، كوه و مه كه دانه هاي ريزش بر پوست صورت و موهايم مي نشست
صداي چوپان و گله اش در دره ي زير پايم مي پيچيد و چيزي جز گل هاي لب دره و چند قدم جلو تر پيدا نبود
كنار يك دوراهي ديواره ي سنگي صافي بود كه به دره ختم مي شد. مي شد حدس زد زير سنگ خاليست . نشستن لبه چنان سنگي حس عجيبي داشت
زير پايم دره رنگارنگ زيبايي بود كه اگر مه رخصت مي داد دمي نمايان مي شد . گه گاه باد مي آمد و دانه هاي مه تند تر بر صورتم پاشيده مي شد
صداي گروه مي آمد :

مثل بارون اگه نباري ...


يك سراشيبي تند را پايين آمديم و بعد هم گاو ها كه نشانه ي نزديكي به ده بودند
گل هاي زيبايي كه نامشان يادم نيست با برگ هاي سپيد - خاكستري و گلبرگ هاي خوشه اي ياسي رنگ
اگر ميانشان گل هاي خاردار ندويده بودند ، صد باره همه غلتيده بوديم در شيب ها
دست كه مي كشيدم و صورت مي ساييدم بر شبنمشان چند باري تيغشان دستم خليد
كاش عميق تر خراشيده بود كه سرخي رونده ي خون تنها رنگي بود كه انگار كم بود



فردا صبح از جنگل پايين مي رفتيم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

انگار دوباره 4 صبح از خواب برخواستن با آن همه نيمرو ، ماست و ماكاروني اي كه شب پيش به عنوان غذا و پيش غذا خورده بوديم براي برخي خيلي سخت بود . چون تا كوله ها جمع شود . صبحانه بخوريم و راه بيافتيم ساعت 7 صبح شده بود .
مه هنوز هم بود و منظره ي تپه هاي پر گل را خواستني تر مي كرد
از كنار كندو ها گذشتيم
شيب مسير نسبتا كم بود

و چيزي نگذشت كه باز آواز خواندنمان گرفت
آنقدر ديروز خوانده بوديم كه حتي شعر هاي دوران كودكي هم تكراري شده بود
و كار به " خميني اي امام " و " ممد نبودي " هم كشيد

كمي پايين تر شيب تند مي شد
كنار سنگ هاي جيوه اي رخشان ، كه مثل سنگ هاي رسوبي لايه لايه بودند . و در دست خرد مي شدند
لايه هايي كه هوا نخورده بودند درخشان تر بود .
چند دقيقه اي ميان دستانم گرفتمشان ، اما هرچه كردم نتوانستم خودم را متقاعد كنم كه آنها را به شهر ببرم .
بار پيش سنگي از برنامه ي ساكا براي خود رهاورد آوردم ، زيبا بود و باشكوه . اما دست آخر ناچار شدم زردكوه همراه خودم ببرمش و ميان كوه رهايش كنم .






از منطقه بسيار خوشبويي !! گذشتيم و من نفهميدم چرا چگالي كود حيواني ( از نوع گاو ) آن همه آنجا بالا بود .
اخم ها توي هم رفته بود


دست افشاني پرتو هاي آفتاب از ميان شاخه هاي درختي ميان راه ، گره ابرو ها گشود . حيف كه تا دوربين آماده شود آن تقارن از دست رفته بود.
شب پيش باران بايده بود و همه جا گل بود .
گرچه ظاهرا همه حواسشان به كمتر گلي شدن بود اما ميوه هاي بسيار كوچك و سرخي كه بچه ها به آن ها توت فرنگي جنگلي مي گفتند از چشم و دهان كسي دور نماند .
و پس از آن هم آلو هاي جنگلي سبز و ترش. تندي شيب كسي را از چيدنشان باز نداشت.
انگار ميوه ي همه برگ هاي خوش طعمي بود كه تا به آان روز جويده بودم .
قدري جلوتر جنگل آغاز مي شد . درخت هاي تنومند ، خشن پوست و بلند .
دستم را كه دورشان حلقه مي كردم حتي نيمي از محيطشان را هم در بر نمي گرفت .





هر كس چوبي برداشت .
قدري جلوتر دشتي شگفت ، محصور ميان ديوار درختان با گل هايش مي خنديد
چوب ها رها شد و همه به ميان دشت دويدند .
از شوق نمي شد حتي فرياد زد .
گرچه تازه استراحت كرده بوديم اما همان جا نشستيم
كسي دلش نمي آمد آن منظره ي زيبا را به بهاي زودتر رسيدن رها كند .
 



آرام آرام به ميان انبوهه ي جنگل در آمديم
آنقدر آواز مي خوانديم كه كمتر صداي پرندگان جنگل را مي شد شنيد .
در گروه هم كه بايد قيد شنيدن صداي سكوت را زد !


در امتداد كمره ي كوه ها حركت مي كرديم و راه ها باريك بود .




باد پاييز درخت بزرگي را از ريشه كنده بود. و تنه اش را روي شانه ي درخت ديگري انداخته بود
مساحت ريشه درخت به 9 متر مي رسيد .
كلبه كوچكي كه سقفش ريخته بود در ميان حصار گياهان خزنده به دام افتاده بود .

صداي زوزه هامان به هوا بود .


شش هفت ساعتي بود كه راه ميرفتيم . هوا شرجي بود و كلافه مي كرد .
ديدن دور نماي روستا از ميان درختان شكمو ها را ياد ناهار انداخت و ساعت كه كم از 1 بعد از ظهر گذشته بود .

نزديكي هاي روستا چند بوته ي تمشك بود اما همه تمشكها خشك و بي طعم بود .
خستگي گروه را تكه تكه كرده بود و با فرياد مسير را به گروه پشت سر خبر مي داديم .

مزرعه ها و باغ ها آن سوي سيم هاي خاردار بود . گاو هاي آن سو يكباره وحشت كردند و با هم شروع به دويدن كردند . گاوي هم كه اين طرف بود همراهشان ، از اين سو مي دويد .




گرسنه بوديم و خسته . اما ديدن خواهر زاده ي كوچك و زيباي آقاي مهرزاد، كنار مسير ، همه را سر ذوق آورد .
انگار او هم تكه اي از اين طبيعت شگفت بود .
ناهار را در خانه ي آنها خورديم . عجيب بود برايم اين همه خوش رويي و مهمان نوازي دربرابر مهمان هاي خاكي و گلي اي كه نمي شناختندشان .
پس از ناهار براي آخرين بار در اين سفر استخوانهايمان را در جيپ خرد كرديم .
اتوبوس منتظر كفش هاي گلي ما بود


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

... که ز تشنگی بمردم بر آب زندگانی


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


اولین دیواره ی بلندی که بر آن دست می بردم

بارهای پیش که از 3 آن طرف تر نمی رفت پل خواب بود و بند یخچال و عرق کردن دست.

می پنداشتم نه سنگنوردی دوست دارم و نه سنگ ها مرا که همه کلافگی بود .
دست که از سنگ بر می داشتم خیسی دستم بر تن سنگ را توان برآوردن گیاه بود
و این تنها تعامل کمدی وار من و سنگ


لجور اما تنش زبر بود و خشن
دوستی بودمان شاید


و گیاهکان خوشبو ی خوش سبز- خاکستری رنگ






گله بود
آوای سگ های نیامده همراهش بود







آزردگی اما آرام آرام نبود دیگر
که سنگ بود
گیاه بود
پهنه ی سبز پشت سر گاه صعود بود

و کوهنورد با نگاه روشنش
خامشی خمش کننده ی سکوتش






شب بود
ماه بود و عقرب
...
زلف کجش اما چرا این همه وقت نبود ، ندانم










تنهایی نبود
و تماشای ستارگان نه






خواب آمد ربود و فردا نیمه شب پیشین بود که سپیده سر زد و خرخر و ناله و وزوز زنبوری بالای سر




و رویاها مدت ها بود که نبود

به گفته ی مه پاره شاید جایگاه دوم ذهن
که مرا خوش بود
هر چه بود
حتی به گاه کابوس
و این موشکافی خواهان ست






چاشت کنار کسانی که از خوردن جز شکم انباشتن ندانند











تعامل زمین و انسان که ابزار بود میان شکاف های سنگ



و کوهنورد شاید تنها کسی بود که تعامل می خواندش و گله همه در پی چیرگی
چیرگی بر سنگ و ارتفاع و سختی





میان من و ابزار و سنگ هیچ نبود انگار

نه چیرگی

نه تعامل







گرچه دوستی نموده بود، دوستی نبود اما میانمان


میان من و کوه
میان من و باد
من و برف
هزار ها رفته بود و نیک می دانستیم که از همیم
و خامشی و زوزه گفتگوی هماره ی میانمان
واژه هاش همه سکوت *




میان من و سنگ اما ...







سنگ نوردی هنوز مهارت بود












* هرچه بیشتر به خانه (کوه پوشیده به برف پر باد ) بر می گردم انگار کمتر هست

شاید که گله هست هر بار بیشتر
و تنهایی نیست
و زوزه و حتی سکوت خفه شده در گلو




شب باید به خانه بازگشت
تنها
حتی اکنون که برف نیست و باد نه چندان وحشی که به گداختن بنوازد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قلبم مي تپد  تماشاي آن رنگ ها را

 

نور را

 

 

مه

 

_ با لب هاي بر هم فروبسته اش

افسون خاموشي اش_

 

 

 

 

 

انگار نه انگار که هفته اي يکبار منظره هايي از اين دست  مي بينم

 

 

 

 

تنگ مي شود دلم کوه را

دشت ها را

مه را

 

 

 

 

 

و گره مي خورد در حلقومم همچون همه ي آن يک سال که جمعه هاش ديوار بود

 

 

 

چه فرق مي کند ديوار ، ميان ديوار ها

يا آن بالا ميان بازوان باد

 

 

 

 

 

بوي گوسفند و صداي وق وق سگ ها همه جا پيچيده

اين پايين

آن بالا

 

 

 

و گرگ ...

 

 

نه

 

نه گرگ اين گله

 

تنها زوزه کشنده اي بر بلند ترين شانه هاي کوه

هم آوا با خواستار ترين زوزه هاي باد

 

 

 

ماه را

 

 

 

 

آن تاريکي و سرماي ژرف  و هولناک را

 

 

 

 

 

 

نه گرگ بودم اين گله را

نه چوپان

 

 

 

به ناچار ابر فراز سرش

 

 

 

نفس بر نمي آيدم  اما ديگر در خانه ي خويش حتي

بس که بيني گرفته ام

 

 

 

 

 

دردا که عفونت در ارتفاع هم تاب ماندن و تکثيرش هست

ميان تند ترين باد ها

که ضعف هميشه جان سخت تر ست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پيچيده در سرم بوي گوسفندان

مي خارد تنم از نرمينگي پشم و پوستشان

آشفته ست خواب هايم از کابوس وق وق سگ هاشان

 

 

 

کجاست چوپان موعودشان ؟

 

 

 

 

 

 

 

و تو را !

کجاست آن اوج گرفتن گاه فرود که مدعي اش مي شدي ؟*

کو آن کنش پالوده از هر گونه واکنش ت؟**

 

 

عفونت بيماري شان از سلامتت ترساندت؟

 

مي داني ؟

حتي اگر آن کرمچاله از آن سر خط به اين سو باشد ، تو راه خويش گير

تو راه خويش گير که نور راه خمش هاي فضا مي گيرد

 

 

 

 

چشم دوخته بر سه درجه کلوين

ميانه ي گرماي منزجر کننده ي انبوهه شان حتي

 

 

 

چرا ديگر فرياد نمي آوري هر آنچه خواهي کن را ؟ ***

تو را که توان خواستن روزي توانا ترين توان بود

 

 

 

 

 

 

چرا اعتماد نداري که مي شود؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ديدم شايد که نشد

 

و ترس از بالا تر رفتن اين دما

تنگ تر شدن ديوار ها

فشار بيشتر پوزه هاي لزج شان بر تنت ...

 

 

 

 

 

 

خواست هام به خواباندن ذره ذره جان مي دهند

و بيداري شان اينها را رشد سرسام آور گياهي ست وحشي که سرنوشت ش جز سوزاندن نيست

 

 

 

 

آري 

خود خواسته بايد

مرگ خود خواسته

 مرگ بهنگام ‚ با تابناكي و شادي ****

نکوترين لحظه ي زيستن ؟

 

اما کجا؟

در کدام ارتفاع ؟

در کدام باد و کدام شيب به خويش و برف در هم غلتيدن ؟

 

کجا تمامش کنم وقتي تمامش را نزيسته ام ؟

تمام نزيسته ام ش ؟

کي مرگ وقتي شوق به زيستن نفس مي گيراندم ؟

 

 

 

 

 

 

 

گيريم که مرگ

 مرگ خودخواسته

 از سر آري گويي به زنده گي

 

 

اما کجا؟

در کدام ارتفاع ؟

کدام باد را هم نواي آخرين زوزه خواستن؟

به کدام شيب در خويش و به برف در هم غلتيدن ؟

 

 

 

 

 

بر بلندترين بلنداهاي زمين بايد

ميان تند ترين باد ها

 

حالا که بلند ترين بلنداي آسمان ناممکن شد

و کوتاه ترينش دست نيافتني

 

 

 

 

سقف تا کجا آخر بايد هوار کرد بر خواست ها ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بتهون به هم مي کوبد

 

نه

 

 

اين بار اين آواي پالوده ي من ست که فريادش مي کند *****

بي هيچ گونه فرياد