چشم می دوزد در من
با چشم های بسته اش
ـ جای خالی چشم های نداشته اش ـ
و نقاب آب می شود آرام آرام بر چهره ام .
* کویر گردی را بیشتر از کویر نوردی خوش داشتم که فرصت تماشا بود
فرصت شسته شدن زیر نگاه مخوفش از "هست"
که تنهایی بود و بیکارگی و آنچه نشاید ، نبود
ـ هدف ـ