قلبم مي تپد تماشاي آن رنگ ها را نور را مه _ با لب هاي بر هم فروبسته اش افسون خاموشي اش_ انگار نه انگار که هفته اي يکبار منظره هايي از اين دست مي بينم تنگ مي شود دلم کوه را دشت ها را مه را و گره مي خورد در حلقومم همچون همه ي آن يک سال که جمعه هاش ديوار بود چه فرق مي کند ديوار ، ميان ديوار ها يا آن بالا ميان بازوان باد بوي گوسفند و صداي وق وق سگ ها همه جا پيچيده اين پايين آن بالا و گرگ ... نه نه گرگ اين گله تنها زوزه کشنده اي بر بلند ترين شانه هاي کوه هم آوا با خواستار ترين زوزه هاي باد ماه را آن تاريکي و سرماي ژرف و هولناک را نه گرگ بودم اين گله را نه چوپان به ناچار ابر فراز سرش نفس بر نمي آيدم اما ديگر در خانه ي خويش حتي بس که بيني گرفته ام دردا که عفونت در ارتفاع هم تاب ماندن و تکثيرش هست ميان تند ترين باد ها که ضعف هميشه جان سخت تر ست پيچيده در سرم بوي گوسفندان مي خارد تنم از نرمينگي پشم و پوستشان آشفته ست خواب هايم از کابوس وق وق سگ هاشان کجاست چوپان موعودشان ؟ و تو را ! کجاست آن اوج گرفتن گاه فرود که مدعي اش مي شدي ؟* کو آن کنش پالوده از هر گونه واکنش ت؟** عفونت بيماري شان از سلامتت ترساندت؟ مي داني ؟ حتي اگر آن کرمچاله از آن سر خط به اين سو باشد ، تو راه خويش گير تو راه خويش گير که نور راه خمش هاي فضا مي گيرد چشم دوخته بر سه درجه کلوين ميانه ي گرماي منزجر کننده ي انبوهه شان حتي چرا ديگر فرياد نمي آوري هر آنچه خواهي کن را ؟ *** تو را که توان خواستن روزي توانا ترين توان بود چرا اعتماد نداري که مي شود؟ ديدم شايد که نشد و ترس از بالا تر رفتن اين دما تنگ تر شدن ديوار ها فشار بيشتر پوزه هاي لزج شان بر تنت ... خواست هام به خواباندن ذره ذره جان مي دهند و بيداري شان اينها را رشد سرسام آور گياهي ست وحشي که سرنوشت ش جز سوزاندن نيست آري خود خواسته بايد مرگ خود خواسته مرگ بهنگام ‚ با تابناكي و شادي **** نکوترين لحظه ي زيستن ؟ اما کجا؟ در کدام ارتفاع ؟ در کدام باد و کدام شيب به خويش و برف در هم غلتيدن ؟ کجا تمامش کنم وقتي تمامش را نزيسته ام ؟ تمام نزيسته ام ش ؟ کي مرگ وقتي شوق به زيستن نفس مي گيراندم ؟ گيريم که مرگ مرگ خودخواسته از سر آري گويي به زنده گي اما کجا؟ در کدام ارتفاع ؟ کدام باد را هم نواي آخرين زوزه خواستن؟ به کدام شيب در خويش و به برف در هم غلتيدن ؟ بر بلندترين بلنداهاي زمين بايد ميان تند ترين باد ها حالا که بلند ترين بلنداي آسمان ناممکن شد و کوتاه ترينش دست نيافتني سقف تا کجا آخر بايد هوار کرد بر خواست ها ؟ بتهون به هم مي کوبد نه اين بار اين آواي پالوده ي من ست که فريادش مي کند ***** بي هيچ گونه فرياد مي کوبد مي رقصد به نت ها کي از سر عشق به زنده گي ترک زندگي توان م گفتن ؟ هااااااااااااخ که عمريست نزيسته ام _ کوه نرفته ام_ * شما آنگاه که آرزومند اوج گرفتنيد رو به بالا داريد و من روي به پايين ، زيرا که اوج گرفته ام چه کس در ميان شما هم خنديدن تواند و هم اوج گرفتن ؟ آن که بر فراز بلند ترين کوه رفته باشد ، خنده مي زند بر همه ي نمايش هاي غمناک و جدي بودن هاي غمناک. (( زرتشت / نيچه / بخش يکم / درباره ي خواندن و نوشتن )) **باشد که مهرت بر اينان چونان مهر مهر ( خورشيد )باشد يکسان تابنده بر همه چيز و همه کس سراپا کنش و پالوده از هر گونه واکنش آتشي شفا بخش که تنها او که خواهان ست سلامتي را سر از نمينه دخمه ي بويناکش برآورد وي را (( h-arp-y lu-pin)) *** هر آنچه خواهي کن . اما نخست از آنان باش که توان خواستن دارند (( زرتشت / نيچه / درباره ي فضيلت کوچک کننده 3 )) **** با سربلندي مردن بهتر است آنگاه كه سربلند نمي توان زيست . مرگ خودخواسته ‚ مرگ بهنگام ‚ با تابناكي و شادي ‚...... از سر عشق به زندگي (( غروب بتان / نيچه / ص 131 )) ***** بتهون که مي گوشم انگار روان پالوده ي نيچه ست که سخن مي گويد (( ha-rp-y l-upi-n )) پ.ن : گفتم اينجا را باز مي کنم و پست هاي مربوط به کوه و گزارش برنامه ها را اينجا هم مي آورم . اما از آن جايي که هر چه در گذران روز ها يم ، به کوه مربوط مي شود ( چه بسا بند کفش پسر خاله ي مادر بزرگ مرحومم حتي ) احتمالا اينجا تکراري مي شود بر قبلي فقط با سروري جدا. بي شک جاي پرسش دارد خاستگاه اين جدا سازي و تکرار نوشتار که نه تکرار ست و نه جداسازي ... زوزه باز فرو مي ماند از تصور وق وق شان ...... علي رغم بيزاري ام از ناهوشمندي تکنولوژي ، نت را بسيار مي دوستم که دنياي من ست و هر گاه بخواهي مي تواني وق وق ها را درش خاموش کني و از بع بع ها هم که مدت هاست به دور و حتي گه گاه ... در اين جمله ها رنگ ترس هست . ترس از به ميان گله در آمدن که بي شک فرود نيست اين بار گرچه اگر چنين بود سخت نيست سر بيرون کشيدن تو را هنوز گاه فرود آمدن نرسيده بر شو از فراز سر خويش بر قله دست نيافته را چه جاي فرود ؟ هاها و کجا قله ي واپسين ؟ خنده اي ژرف تر ست تو را فردا بر اين خنده که همه چيز اين قدر ها هم خطي نيست ببين حالا ! 