- آنقدر زیباست که فکر می کنی اگر بگویی اااااااا ضایع شده ای ! تمام فکرم پیش دماوند بود و شب مانی قله اش که پیش نیامده بود برخی چیز ها فراتر از حسرت خوردن اند حسرت نبود نیاز بود - دوست داری با بچه های ما بری علم کوه = اگه بشه . چرا که نه؟! باران کوهستان تیغه ای پهنه های سبز و پر گل چشمه های فراوان و خروشان چه رقیق ست رنگ آبی این گل ها بوی معصومیت های بهشتی می دهد و حالم بد می شود نه زیبایی تو فکر من هنوز از افکار مسمومشان سرفه دارد بی خوابی امانم نمی دهد و شب اول در چادر خوابم می رود آسمان به ماه روشن و کم ستاره آنقدر روشن است که خطوط چهره ی خودش هم پیدا نیست صبح روشن و قدم هایی که هم ریتمی اش با نفس ها مدت هاست چشم هایم را به اطراف گشوده تر کرده قله ی منار که وسوسه انگیز است با آن چهره ی ممنوعه اش. ابر هایی فراز سر ابرهایی زیر پا تا قله حافظ تا قله شجریان آن بالا خاطره ی نخستین خواست کوه ( = بلند ترین نقطه ی ایران چند متره - علم کوه 700 متر. برا چی می خوای؟ = به تو چه؟ - می خوای بپری پایین؟ خره تا اون بالا رفتنش رو دووم نمی یاری. باید کوهنورد باشی. زمستونه احمق می فهمی؟) تصویر دیگری از قله در ذهنم بود جا داشت برای دویدن پیش از پرواز در ذهنم 21 ثانیه بیشتر طول نمی کشید و نمی ارزید مرگ خوشتری می خواستم فکر می کردم آن بالا که برسم آنقدر حالم خوش خواهدشد که نتوانم بپرم سه سال گذشته بود برای پریدن نیامده بودم و آنقدر خوش نبودم که نپرم - تو رو خدا اون لبه نایست . اگه بدونی زیر پات چه خبره! ریزشی این سنگا = وسوسه می کند به پریدن - هاها می خواستم یه شوک بدم بهتون ببینم می ترسید یا نه = ها هاااااااااااااا - تا سیگارم تموم شه وقت دارید رو قله بمونید Wind devouring men Learning to fly Parisian moon light سیب سبز ترش همه برای شب دماوند بود که بر فراز علم کوه اجرا شد. تا نغرید کوه بوی کوه نمی داد مه لغزید و همین کافی بود شفای جانم را برای چند روزی دست کم قدری تگرگ و غرشی در پی درخواست من که به ریزش کوه شباهت داشت صدایش از گلوی من انگار چهره ی تراشیده چون تراش سنگ آوایی همچون ابر : شب سردي است ، و من افسرده . و حافظ که دوباره رسوا کرد: _ آبروی همه رو بردی بذار برای خودت بگیریم . = من نیتی ندارم - معلوم می شه = گرچه این نا مرد بدون نیت هم رسوا می کنه : روز وصل دوستداران ياد باد شب زیر نور ماه پس از سال ها چنین گفت زرتشت خواندن نمی خواهم مبتلا باشم می خواهم زنده باشم زنده گی کنم این دلدادگی جز نشانی بر مرگ من نیست نمی خواهم در دنیایم دیگری باشد هر چقدر هم که خالی باشد تنهایی سهمگینم را دوباره می خواهم خویشتن م را خواب که می روم نمی فهمم باید از باران و تگرگ گریخت نوازشی ست فریبنده گریختن به چادر پس هوشیاری و بدخواب کردن دیگران فردا دوباره باران و مهی غلیظ تر خورشید گم می شود پهنه های پر گل کوهنوردی که نمی داند زخم را باید لیس زد که پاک تر از خون نیست
راه دوري است، و پايي خسته .
تيرگي هست و چراغي مرده .
مي كنم ، تنها ، از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدمها .
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها .
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني .
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است .
هر دم اين بانگ برآرم از دل :
واي اين شب چه قدر تاريك است !
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است .
ديگران را هم غم هست به دل ٬
غم من ليك غمي غمناك است .
ياد باد آن روزگاران ياد باد
گر چه ياران فارغند از ياد من
از من ايشانرا هزاران ياد باد
مبتلا گشتم در اين بند و بلا
كوشش آن حق گزاران ياد باد
گر چه صد رودست در چشمم مدام
زنده رود باغ كاران ياد باد
راز حافظ بعد ازين ناگفته ماند
اي دريغا رازداران ياد باد