چه بسا خواست که از پی مدام بر نیامدن به نیاز بدل گردد. دلم نمی دانم برای آن ریخت زیبای بو گندوی قله ات تنگ شده بود یا نه اما گاه لباس های بوی گوگرد گرفته ام را بو می کردم و چیزی در گلویم می ریخت. و این خطرناک بود. نمی خواستم به نیاز بدل شوی. بیشتر از تو خواست شب پیش از صعود بود و بیدار ماندن زیر ستاره ها و سکوت و ماه که این بار تمام شب بود و راه شیری پنهان در نورش حس عجیبی داشت در آن شیب خوابیدن انگار معلق بودم میان فضا تلاش می کردم رو به تو خوابم ببرد اما شانه ی راستم دردناک بود نگاهت کردم چشم هایم را بستم و چرخیدم به سمت خط الراس وقتی از صدای اولین تیم صعود کننده خواب نیم ساعته ام پاره شد دیدم رو به تو ام روز صعود که نیمی ش در شب گذشت از بی خوابی سه روزه آزرده بودم اما ... اما آزردگی نبود ... بس است برخی چیز ها نباید ثبت شود زنده گی نباید ثبت شود