توچال زمستانه مسير بهمن زده بالاي ايستگاه پنج غروب کائنات زمين او تو شب يخ بندان آتش شاهرود به گرگان طبيعت عجيب بکر زرشک ميان دست هاي تو به آب تن دادن درفک جنگل شب آتش گرگ آلاچيق بهترين جشن تولد عمو جغد شاخدار خرسند از خنده هايت درفک جنگل غريب تنه هاي در هم پبچيده و در خويش شکسته خار هاي چسبان بالا رونده ي آويزان رخنه ي آفتاب از ميان رقص برگ هاي آن بالا بالا صداي خواهش تن برگ و باد چون آب تنه سياه افتاده ميانه جنگل سکوت تنهايي آشفتگي چقدر فاصله است ميان من و تو درخت زير نور خورشيد کمي آن طرف تر از همهمه دست و پا حلقه ات کردن و گوش به نبضت سپردن مضحک بود صداي قلبم ميانه ي آن سکوت تاريک چنان بلند بود که رخنه ي آب را ميان آوندهات نمي شنيدم ميان من و تو فاصله ها بود