اولین دیواره ی بلندی که بر آن دست می بردم
بارهای پیش که از 3 آن طرف تر نمی رفت پل خواب بود و بند یخچال و عرق کردن دست.
می پنداشتم نه سنگنوردی دوست دارم و نه سنگ ها مرا که همه کلافگی بود .
دست که از سنگ بر می داشتم خیسی دستم بر تن سنگ را توان برآوردن گیاه بود
و این تنها تعامل کمدی وار من و سنگ
لجور اما تنش زبر بود و خشن
دوستی بودمان شاید
و گیاهکان خوشبو ی خوش سبز- خاکستری رنگ
گله بود
آوای سگ های نیامده همراهش بود
آزردگی اما آرام آرام نبود دیگر
که سنگ بود
گیاه بود
پهنه ی سبز پشت سر گاه صعود بود
و کوهنورد با نگاه روشنش
خامشی خمش کننده ی سکوتش
شب بود
ماه بود و عقرب
...
زلف کجش اما چرا این همه وقت نبود ، ندانم
تنهایی نبود
و تماشای ستارگان نه
خواب آمد ربود و فردا نیمه شب پیشین بود که سپیده سر زد و خرخر و ناله و وزوز زنبوری بالای سر
و رویاها مدت ها بود که نبود
به گفته ی مه پاره شاید جایگاه دوم ذهن
که مرا خوش بود
هر چه بود
حتی به گاه کابوس
و این موشکافی خواهان ست
چاشت کنار کسانی که از خوردن جز شکم انباشتن ندانند
تعامل زمین و انسان که ابزار بود میان شکاف های سنگ
و کوهنورد شاید تنها کسی بود که تعامل می خواندش و گله همه در پی چیرگی
چیرگی بر سنگ و ارتفاع و سختی
میان من و ابزار و سنگ هیچ نبود انگار
نه چیرگی
نه تعامل
گرچه دوستی نموده بود، دوستی نبود اما میانمان
میان من و کوه
میان من و باد
من و برف
هزار ها رفته بود و نیک می دانستیم که از همیم
و خامشی و زوزه گفتگوی هماره ی میانمان
واژه هاش همه سکوت *
میان من و سنگ اما ...
سنگ نوردی هنوز مهارت بود
* هرچه بیشتر به خانه (کوه پوشیده به برف پر باد ) بر می گردم انگار کمتر هست
شاید که گله هست هر بار بیشتر
و تنهایی نیست
و زوزه و حتی سکوت خفه شده در گلو
شب باید به خانه بازگشت
تنها
حتی اکنون که برف نیست و باد نه چندان وحشی که به گداختن بنوازد