تبليغاتX
Aeolus - لجور ( بهار 3744 )


 

 

 


اولین دیواره ی بلندی که بر آن دست می بردم

بارهای پیش که از 3 آن طرف تر نمی رفت پل خواب بود و بند یخچال و عرق کردن دست.

می پنداشتم نه سنگنوردی دوست دارم و نه سنگ ها مرا که همه کلافگی بود .
دست که از سنگ بر می داشتم خیسی دستم بر تن سنگ را توان برآوردن گیاه بود
و این تنها تعامل کمدی وار من و سنگ


لجور اما تنش زبر بود و خشن
دوستی بودمان شاید


و گیاهکان خوشبو ی خوش سبز- خاکستری رنگ






گله بود
آوای سگ های نیامده همراهش بود







آزردگی اما آرام آرام نبود دیگر
که سنگ بود
گیاه بود
پهنه ی سبز پشت سر گاه صعود بود

و کوهنورد با نگاه روشنش
خامشی خمش کننده ی سکوتش






شب بود
ماه بود و عقرب
...
زلف کجش اما چرا این همه وقت نبود ، ندانم










تنهایی نبود
و تماشای ستارگان نه






خواب آمد ربود و فردا نیمه شب پیشین بود که سپیده سر زد و خرخر و ناله و وزوز زنبوری بالای سر




و رویاها مدت ها بود که نبود

به گفته ی مه پاره شاید جایگاه دوم ذهن
که مرا خوش بود
هر چه بود
حتی به گاه کابوس
و این موشکافی خواهان ست






چاشت کنار کسانی که از خوردن جز شکم انباشتن ندانند











تعامل زمین و انسان که ابزار بود میان شکاف های سنگ



و کوهنورد شاید تنها کسی بود که تعامل می خواندش و گله همه در پی چیرگی
چیرگی بر سنگ و ارتفاع و سختی





میان من و ابزار و سنگ هیچ نبود انگار

نه چیرگی

نه تعامل







گرچه دوستی نموده بود، دوستی نبود اما میانمان


میان من و کوه
میان من و باد
من و برف
هزار ها رفته بود و نیک می دانستیم که از همیم
و خامشی و زوزه گفتگوی هماره ی میانمان
واژه هاش همه سکوت *




میان من و سنگ اما ...







سنگ نوردی هنوز مهارت بود












* هرچه بیشتر به خانه (کوه پوشیده به برف پر باد ) بر می گردم انگار کمتر هست

شاید که گله هست هر بار بیشتر
و تنهایی نیست
و زوزه و حتی سکوت خفه شده در گلو




شب باید به خانه بازگشت
تنها
حتی اکنون که برف نیست و باد نه چندان وحشی که به گداختن بنوازد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  | 

 

 

 

 

 

 


View My Stats