تاریکی تاریک بی هیچ تصویر حتی مبهمی از اطراف که سنگ ها سرد تر از آن بود که صبر هاله ی طیف رو به سرخ شان را بنماید تاریکی خنک پالود از بویناکی و نمورگی تنگی شکاف ها تنگنا نبود بیرون که آمدم رنگ هایی دیم که پیش از پیمودن غار ندیده بودم بوی خوش گیاهانی که پیش ترش نمی شنیدم سیمبلاین برخواسته بود انگار هوا تنگ می فشرد گلو را باد می تپاند شاخه ها را خرسند از نام کنایه واری که استاد به یاد آورده بود مرا حالا می شد به آینه دست برد باید خود حمایت می زدم مبادا بالا بیافتم